آخرین اخبار
بیشعوری (داستانک)

برشی از داستانک:
بیشعوری
"حافظ چفت سعدی.... "
خنده جا خوش میکند به لب اناریت. نگاهت را از قفسهی کتابخانه میچرخانی طرفم:
"عبید رو نشوندم پهلوی ...."
"حافظ چفت سعدی.... "
خنده جا خوش میکند به لب اناریت. نگاهت را از قفسهی کتابخانه میچرخانی طرفم:
"عبید رو نشوندم پهلوی مولانا بلکه ادب یاد بگیره."
این را میگویی و لب کج میکنی. انگشتت را قطاری میکنی و از ریل کتابها رشد میشوی. به جلد کتابی تقه میزنی. میکشیاش بیرون از قفسه. پرتش میکنی روی میز عسلی. رویش نوشته "بیشعوری"
یله میشوی توی مبل راحتی. پا میگردانی روی میز. کف کقشت آدامسی چسبیده. آبدهانت را تف میکنی به نگاه خیره ماندهام:
"لیاقتت همینه پسرهی لندهور!"
قاب عکس را با لگدی از روی میز میپرانی کفپوش اتاق:
"گند زدی وسط زندگیم، عکستو میخوام برا سر قبرت؟!"
میشکنیام.حق داری! خیلی دیر حد لیاقتت را فهمیدم!
نویسنده: الهام آبادهای
شناسه خبر : 27887
تاریخ : 1405/6/1 06:18:04
لینک خبر : https://daryaaknar.ir/sl/mlv0Fr



نظرات
0