
حاجت در آستان نور؛ روایت دلدادگی با شهید سجاد زبرجدی
نویسنده: دکتر فردین احمدی مدیر مسئول انتشارات بین المللی حوزه مشق
بعضی نامها فقط نام نیستند؛ پنجرهاند. پنجرهای رو به آسمان. وقتی نامشان را صدا میزنی، دلت سبک میشود، انگار کسی از آنسوی غیب شنیده است. نام شهید سجاد زبرجدی از همان نامهاست؛ نامی که آرام آرام در دل جا باز میکند، بیادعا، بیهیاهو، اما عمیق و ماندگار. او از آن شهداست که نه فقط با خون، که با مهربانیاش، با اخلاصش، با سکوت پرمعنایش، راهی به دلها باز کرده است.
حاجت گرفتن، در فرهنگ ما، فقط طلب خواستن نیست؛ نوعی سپردن دل است. وقتی به شهیدی متوسل میشویم، در حقیقت داریم دلمان را به انسانی میسپاریم که به اوج صداقت رسیده، از خود گذشته و به قرب الهی دست یافته است. شهید سجاد زبرجدی از همان بندگان خاص خداست که فاصلهاش با آسمان کم است؛ آنقدر کم که زمزمههای دل ما را میشنود.
سجاد، شهیدی از جنس سادگی بود. نه به دنبال دیده شدن، نه در پی نام و نشان. زندگیاش آرام بود، اما تصمیمش بزرگ. او رفت تا ما بمانیم؛ رفت تا راه روشن بماند؛ رفت تا ایمان، تنها یک واژه در کتابها نباشد. در نگاهش، اگر کسی دقت میکرد، میشد رد یقین را دید؛ یقینی که از دل برخاسته بود، نه از شعار.
وقتی انسان به بنبست میرسد، وقتی دعاها گره میخورند و واژهها دیگر جواب نمیدهند، دل دنبال یک واسطه آسمانی میگردد؛ کسی که امتحانش را پس داده باشد. آنجاست که نام شهید سجاد زبرجدی آرام روی لبها مینشیند. بیتکلف. بیواسطه. فقط یک نجوا: «سجاد جان…»
حاجت گرفتن از شهدا، معامله نیست؛ رفاقت است. رابطهای از جنس دل. شهید سجاد زبرجدی را که صدا میزنی، انگار با دوستی حرف میزنی که خودش درد را فهمیده، رنج را چشیده و از دنیا گذشته است. او میداند دل شکسته یعنی چه. میداند انتظار یعنی چه. میداند امید وقتی به آخر خط میرسد، چه شکلی میشود.
بسیاری از کسانی که به او متوسل شدهاند، از حس عجیبی حرف میزنند؛ حسی شبیه آرامش قبل از اجابت. شبیه لبخندی که بیدلیل روی دل مینشیند. شاید حاجت همان لحظه برآورده نشود، اما دل مطمئن میشود که دیده شده است. و همین دیده شدن، خودش بزرگترین نعمت است.
شهید سجاد زبرجدی، آیینهای از غیرت، ایمان و ادب بود. ادبش در برابر خدا، در برابر پدر و مادر، در برابر مردم. او بلد بود چگونه زندگی کند و چگونه برود. رفتنش، انتخاب بود؛ انتخابی آگاهانه، عاشقانه و شجاعانه. همین انتخاب است که او را به جایگاهی رسانده که امروز پناه دلهای بیقرار شده است.
حاجت گرفتن از او، فقط گفتن خواستهها نیست؛ باید شبیه او شد. باید دل را صاف کرد، نیت را خالص کرد، و کمی از دنیا فاصله گرفت. شهدا با دلهای آلوده معامله نمیکنند؛ آنها دل صادق میخواهند. اگر کسی با اشک، با صداقت، با نیت پاک به سجاد زبرجدی متوسل شود، محال است بیجواب بماند.
گاهی حاجت، همان چیزی نیست که ما فکر میکنیم. گاهی شهید، مسیر را عوض میکند، نگاه را اصلاح میکند، و خواستهای بهتر به دل میاندازد. این هم اجابت است؛ شاید از آن نوع عمیقترش. سجاد، خوب بلد است دلها را هدایت کند؛ نه به آنچه ما میخواهیم، بلکه به آنچه به صلاح ماست.
او شهیدی است که میشود با او حرف زد. میشود درد دل کرد. میشود شبهای تار را با نامش روشن کرد. کافی است دل را روبهروی آسمان بگذاری و بگویی: «تو که رفتی، دست ما را هم بگیر.» شهدا دستگیرند، چون خودشان از همهچیز گذشتهاند.
شهید سجاد زبرجدی، فقط یک نام در قاب عکس نیست؛ یک حضور زنده است. حضوری که در دلها جریان دارد. او شاهد است. شنواست. و به اذن خدا، گرهگشاست. حاجت گرفتن از او، تمرین اعتماد است؛ اعتماد به راهی که با خون باز شده، به نوری که خاموش نمیشود.
در زمانهای که دلها خستهاند و امیدها شکننده، شهدا ستونهای نامرئی این جهاناند. سجاد یکی از همان ستونهاست؛ محکم، بیصدا، اما نگهدارنده. اگر روزی دلت لرزید، اگر راه گم شد، اگر اشک بیاجازه جاری شد، نامش را صدا بزن. این نام، بیپاسخ نمیماند.
و چه زیباست که حاجتهایمان را به کسی بسپاریم که خودش، همهچیزش را در راه خدا داده است. چه امن است پناه بردن به شهیدی که امتحان عشق را با نمره کامل گذرانده. شهید سجاد زبرجدی، نه فقط شهید یک خاک، که شهید دلهاست؛ و دل، خوب میداند به چه کسی اعتماد کند.
اگر میخوای با این شهید دوستی عمیقی داشته باشی به خودت بگو حواسم هست باید کتاب من اینجا هستم شهید سجاد زبرجدی را از انتشارات حوزه مشق تهیه کنم.09393353009



نظرات
0