
فقط کافی است لحظه ای ان صحنه را تصور کنیم ، مردی تنها در میان ان طوفان و کولاک برف . رحیم، تنها پسر خانواده ای که نگهبان خواب آرام میلیون ها ایرانی بود. او که در گرمای تابستان های جنوب ، عرق جبین خود را با لبخندی فداکارانه پاک می کرد، اکنون در سرمایی که جان می خواست، ایستاده بود. یخ، چون عاشقی حسود، بر تن او خزید؛ از نوک انگشتان پایش تا عمق قلبش. اما قلب رحیم، آن قلب پدری مهربان که هنوز به یاد وطن و عزیزانش گرم می تپید، یخ نزده بود و در آخرین لحظات، دستانش به سوی جیب یونیفرم خویش رفت و عکسی را بیرون کشید: پسر کوچکش، آن فرشته ای که تازه کلمات عشق را زمزمه می کند. رحیم ،پشت عکس، با قلمی لرزان نوشته بود: "مواظب پسرم باشید. تازه یاد گرفته بگوید بابا."
این نوشته، چون شعری از دیوان ایثارو فداکاری ، دل هر انسان پاکی را به درد می آورد. "بابا"، کلمه ای که چون نسیمی گرم در گوش رحیم می پیچید، اکنون در بادهای سرد بانه، فریادی خاموش بود . رحیم ما، آن مرزبانی که شجاعت و مردانگی را یدک می کشید، نه تنها مرزهای جغرافی را، بلکه مرزهای عشق پدری را نیز پاس داشته بود . او در آن شب سرد ، وقتی که دمای هوا به زیر صفر مطلق فرو غلتید و کولاک برف چون امواج اقیانوسی بی انتها بر او هجوم آوردند، به یاد پسرش و کلمه "بابا" که چون نغمه ای آسمانی، زندگی را معنا می بخشد، افتاد . هر چند که یخ بر تن رحیم نشست، اما روح اش چون شمعی فروزان، مرزها را برافروخت.
مسئولین گرامی، لحظه ای تامل کنید بر این روایت تلخ و زیبا، که ایا این مرزبانان غیور، این نگهبانان شب های بی ستاره، در چه شرایطی حافظان وطنند ؟ کوهستانی که در زمستان کردستان، چون هیولایی یخین ، جان انسان ها را می بلعد؛ جایی که تجهیزات مدرن، چون شمع رو به خاموشی، در برابر خشم طبیعت زانو می زند. رحیم مجیدی مهر، نماد هزاران مرزبانی است که با ساده ترین امکانات، وطن را پاس می دارند. آیا زمان آن نرسیده که دست یاری وگرم دولت، بر شانه های این قهرمانان فراموش شده بنشیند؟ تجهیزات گرمایشی پیشرفته، لباس های ضد یخبندان، و برنامه ریزی دقیق مأموریتها در چنین شرایط جوی مرگبار، نه انتظاری فراوان ،بلکه ضرورتی انسانی است. اینان که خون شان گرم، مرزها را گرم نگه می دارند، شایسته مراقبتی شایسته اند؛ نه فراموشی .
رحیم عزیز، تو که اکنون در آغوش خاک وطن آرمیده ای، بدان که فرزندکوچکت، در هر طلوع خورشیددر کوهای بانه ، نام بزرگ تو را می جوید. و ما، مردمان این سرزمین، با هر نفس مان، نام تو را چون دعایی زمزمه می کنیم. تو یخ زدی، اما عشق ات به مرز و بوم ، چون بهاری جاودان، برف های زمستان را ذوب می کند . شهادت تو، نه پایان داستان، بلکه آغاز حماسه ای دیگر است؛ حماسه ای از وفاداری پدرانه، شجاعت مرزبانی، و فریادی خاموش برای روح ملیگرایانه ایثار. ای خاک ایران، این شهید یخ زده را در سینه ات نگه دار، و ای بادهای کولاک و برف، بدانید که روح رحیم، ابدی تر از شماست.روحش شاد و یادش گرامی .



نظرات
0