
در خلوتی که هیچکس جز خداوند شاهدش نیست، من خویش را در چهار آیینه میبینم؛ آیینههایی که هر یک زبان خاص خود را دارند. در یکسو قلمم جاریست؛ واژههایی که به هیئت زخم و مرهم بر صفحه میریزند، و مرا نویسندهای میسازند که هر سطر، تجسمی از روح خسته اما جستوجوگر اوست. در سوی دیگر، رنگها با من سخن میگویند؛ قلممو در دستانم نه رنگ، که حیات را بر بوم مینشاند، و نقاشی بدل به اعترافی خاموش میشود.
اما من تنها در واژه و رنگ خلاصه نمیشوم؛ سوزن و نخ در انگشتانم تاروپودی دیگر میسازند. خیاطی برایم دوخت جامه نیست، بلکه پیوند زدن ذرات خیال است به تن واقعیت. و در نهایت، در آتش اجاق، آرامش دیگرگونهای مییابم؛ آشپزی برای من صرفِ پخت غذا نیست، بلکه همان کیمیاگری است که مواد خام را به بوی خوش زندگی بدل میکند.
من با همهی اینها، نه در پی کمال خویش، که در طلب آرامش روح هستم؛ و همه را تنها از بخشش بیپایان خدا دارم. زندگیام را لحظه به لحظه در این هنرها میتنم، تا هیچ ثانیهای بیثمر از کنارم نگذرد.



نظرات
0