
سردار دلها؛ وقتی مردی به یک مکتب تبدیل میشود
نویسنده: عزت الله مظفری عضو هیات مدیره انتشارات بین المللی حوزه مشق
شبی که تاریخ از نفس افتاد
سحرگاه بغداد، تنها یک عملیات نظامی نبود؛ نقطهای بود که تاریخ مکث کرد، قلمها لرزیدند و وجدان جهان به تماشای حقیقتی ایستاد که دیگر نمیشد آن را انکار کرد. در آن شب، قاسم سلیمانی تنها یک فرمانده نظامی نبود که به شهادت رسید؛ او به یک نشانه بدل شد. نشانهای از مردی که مرزهای جغرافیا را پشت سر گذاشت و در دلها اقامت کرد.
شهادت سردار سلیمانی، رویدادی ساده در تقویم نبود؛ زلزلهای بود در معادلات قدرت، شکافی در هیمنهی پوشالی استکبار و بیدارباشی برای ملتهایی که هنوز به انسانیت، شرافت و ایستادگی ایمان داشتند.
قاسم سلیمانی؛ فراتر از یک فرمانده
او را نمیتوان تنها با عناوین رسمی توصیف کرد. قاسم سلیمانی، فرمانده نیروی قدس سپاه بود، اما پیش از آن، فرمانده دلها بود. مردی که در میدان جنگ، استراتژیست بود و در خلوت شب، عارف. کسی که زبانش کمحرف، اما عملش پرصدا بود.
او به قدرت، نه برای سلطه، که برای حفاظت از کرامت انسان باور داشت. در جهانی که سیاست با دروغ و منافع تعریف میشود، سلیمانی نشان داد هنوز میتوان سیاستورزی را با اخلاق، و قدرت را با مسئولیت معنا کرد.
مکتب سلیمانی؛ اخلاق در لباس جهاد
از سردار سلیمانی بسیار گفتهاند، اما کمتر به «مکتب» او پرداختهاند. مکتبی که ستونهایش بر اخلاص، شجاعت، عقلانیت، مردمباوری و ولایتمداری استوار بود. او هیچگاه قهرمانسازی نکرد، اما خود، بیآنکه بخواهد، به قهرمان تبدیل شد.
در مکتب او، جهاد تنها جنگیدن نبود؛ جهاد یعنی درست ایستادن، حتی وقتی همهچیز علیه توست. یعنی سکوت وقتی سکوت حکمت است و فریاد وقتی فریاد، تکلیف. یعنی ترجیح دادن نامردمینکردن به پیروزیِ بیاخلاق.
چرا از او میترسیدند؟
آمریکا، سردار سلیمانی را ترور کرد، نه چون خطر نظامی صرف بود، بلکه چون او معادلهساز بود. مردی که امنیت را از انحصار قدرتهای جهانی خارج کرده بود و نشان داده بود میتوان بدون وابستگی، مقتدر بود.
او در میدان، دشمن را شکست میداد و در معنا، روایت دشمن را. بزرگترین ترس استکبار از سلیمانی، الگو شدن او بود؛ الگویی که اگر تکثیر میشد، دیگر هیچ ارتشی، هیچ تحریمی و هیچ تهدیدی کارگر نمیافتاد.
شهادت؛ پایان یک انسان یا آغاز یک جریان؟
آنها گمان کردند با ترور سلیمانی، پروندهاش را میبندند؛ غافل از آنکه شهادت، در منطق مردان خدا، آغاز است نه پایان. خون سلیمانی، نه خاموشکنندهی راه، که روشنکنندهی آن شد.
پس از شهادتش، میلیونها انسان در خیابانها، در ایران، عراق و دیگر کشورها، به بدرقهی پیکری آمدند که از مرزها عبور کرده بود. این تشییع، یک پیام داشت: سلیمانی زندهتر از همیشه است؛ زنده در وجدان تاریخ.
سردار بیادعا؛ قهرمانی بدون تریبون
او اهل عکس گرفتن نبود، اهل شعار دادن نبود، اهل نمایش نبود. بیادعایی، بزرگترین ادعای او بود. در روزگاری که بسیاری برای دیده شدن فریاد میزنند، سلیمانی با عمل دیده شد.
نه ثروت اندوخت، نه قدرتطلبی کرد، نه نام خود را بر سر زبانها انداخت. اما امروز، نامش بر دلها حک شده است؛ و این، بزرگترین سرمایهی یک انسان است.
سلیمانی و معنای حقیقی امنیت
او امنیت را نه در دیوارکشی، که در پیشگیری از ظلم میدید. باور داشت اگر آتش تروریسم در جایی خاموش نشود، دیر یا زود دامان همه را میگیرد. امنیت از نگاه او، مسئولیتی انسانی بود، نه امتیازی سیاسی.
اگر امروز بسیاری از شهرها از سایهی داعش و افراطگرایی در امان ماندند، بخشی از آن را باید مدیون تصمیمهای بیسروصدا اما سرنوشتساز مردی دانست که شبها بینام و روزها بینشان میجنگید.
سردار دلها؛ میراثی که باقی ماند
قاسم سلیمانی رفت، اما راه ماند. راهی که با خون امضا شد و با آگاهی ادامه پیدا میکند. راهی که به ما میآموزد میتوان هم مقتدر بود و هم متواضع، هم جنگید و هم انسان ماند.
امروز، یاد او نه یک نوستالژی احساسی، که یک یادآوری مسئولیتآور است: اینکه در هر جایگاهی که هستیم، درست بایستیم، حق را تنها نگذاریم و اجازه ندهیم حقیقت، در هیاهوی دروغ گم شود.
سردار سلیمانی، تنها یک نام در تاریخ نیست؛ آیینهای است برای سنجش خودمان. هر بار که از او میگوییم، باید از خود بپرسیم: ما در کدام سوی تاریخ ایستادهایم؟
او رفت، اما پرسشهایش، راهش و نگاهش باقی مانده است.
و تاریخ، با صدایی رسا خواهد نوشت:
برخی انسانها میمیرند، اما برخی دیگر، به «معنا» تبدیل میشوند.



نظرات
0