گلچینی از فرهیختگان عرصه اطلاع رسانی بوده که در توسعه آگاهی عمومی ایفای نقش می نمایند
اخبار فوری
آخرین اخبار
سکه‌ی بخت (داستان کوتاه)
برشی از داستان: دست کوچکش را می‌برد تا باقلوای پسته بردارد . همه چپ‌چپ نگاهش می‌کنند . خودش را جمع و جور می‌کند . تور عروس می‌رود کنار .

آخرین پله‌ی نردبان چوبی را می‌رود بالا. لبه‌ی دیوار کاهگلی دستش را می‌خراشد و رد قرمزی می‌اندازد روی پوست گندمیش. کوزه‌ی سفالی را تکان می‌دهد . جیرینگ جیرنگ سکه می‌پیچد. به یاد حرف های بی‌بی نسا دندان‌های ریزش افتاد بیرون :

 _بخت معلمتونِ بسته‌ن بی‌بی. اگه بختش بزنه، یکی اَز کوزه‌ها چارشمبه‌سوری بشکنه پیش پاش ، سکه‌ی بختشِ ورداره ، خدا شب سال نو ، نگاش کرده.

سرکی به کوچه کشید . مرغ پر نمی‌زد. سگ سیاه_سفید صغرا فس فسو لمیده بیخ سایه‌ی دیوار و زبان درازش افتاده روی دستش. بی‌بی نان‌ها را در چارقد راه‌راهی پیچیده، از پای تنور گلی بلند می‌شود. دست به کمر می آید پای نردبان :

 _تا کی کشیک می‌دی جوجه ؟

کوزه را می‌چسباند به سینه‌اش . باد تل زرد را از موهای قارچیش می‌اندازد کف حیاط :

 _مدرسه تموم بشه اَز کوچه‌ی خودمون می‌ره خونه‌ش.

بی‌بی سری می‌جنباند. لقمه نانی می‌گذارد گوشه‌ی لپش:

 _حالا ور کی می‌خوای بختش رو وا کنی جوجه؟

بست لب‌هایش باز و صورتش هم رنگ گل‌های درشت پیراهنش، سرخ می‌شود:

 _ به هیشکی نگی بی‌بی . ور دایی رضا.

بی‌بی ابروهای تنکش را می‌دهد بالا، خط‌های پیشانیش دو برابر می‌شود. خش‌خش کنان می‌رود به اتاق چهارلنگه .

خورشید رفته‌رفته کم رمق می‌شود . خمیازه می‌کشد. چشم‌هایش می‌افتد به سایه‌ی سر کوچه، ریزشان می‌کند  :

 _ آخ جونم ! اومد.

دهانش را بسته_ نبسته مگسی از روی تل پهن بغل دیوار  پر می‌زند، می‌رود زیر دندانش. عق می‌زند . مگس له شده را تف می‌کند بیرون .کف دستش را می‌مالد به کمر پیراهنش. تلو‌تلو می‌خورد . زیر پایش خالی می‌شود . کوزه از دستش ول می‌شود توی کوچه. نقش زمین گلی و باران خورده‌ی حیاط می‌شود :

 _آخ مُردم بی‌بی !

بی‌بی کشان‌کشان خودش را می‌رساند بالای سرش . دو دستی می‌کوبد توی صورت چروکیده‌اش :

 _خاک ور سرم شد ! می‌تونی پا بشی؟

می‌زند زیر گریه. بی‌بی زیر بغلش را می‌گیرد:

 _یا علی!

توی چهارلنگه، رختخواب مخمل قرمز را  می‌کشد تا روی شانه‌هایش: " .... درسته درد دارم ، ولی می‌ارزه . هم خانم می‌شه زن‌داییم ، هم بی‌بی رختخواب جهازشِ داده روم . وای چقد گرم و نرمه ! ..."

بی‌بی کاسه‌ی آش اوماچ را  می‌دهد به دستش:

 _می‌خندی جوجه؟ اقبال داشتیا .گفتم نوروزی  آواره ی شکسه بندیا می‌شیم.

آش را بو می‌کشد . بوی سیر و پیاز آب می‌آورد به دهانش :

 _ عوضش خانم معلم عروست می‌شه.

صدای خنده‌ی بی‌بی اتاق را پر می‌کند، دو طرف شکمش را می‌چسبد . با خنده و بریده‌بریده چیزی توی گوشش پچ‌پچ می‌کند .

خیالش می‌رود سر سفره‌ی عقد.  دست کوچکش را می‌برد تا باقلوای پسته بردارد . همه چپ‌چپ نگاهش می‌کنند . خودش را جمع و جور می‌کند . تور عروس می‌رود کنار . موهای حنا بسته ، لباس کمرکشی گل‌دار. از همه بدتر دندان‌های عاریه که وقت بله گفتن می‌افتد توی سفره . آه پر و پیمانی می‌کشید، دادش تاب می‌خورد توی هوا :

 _خدا مرگت بده صغری فس‌فسو ! آدم کم بود سکه رو تو ورداشتی ؟!

نویسنده: الهام آباده‌ای

عکس: روستای کندلوس(تزئینی)، آرشیو لست‌لند




 

شناسه خبر : 25552
تاریخ : 1405/2/17 17:37:30
لینک خبر :  https://daryaaknar.ir/sl/a2XGPj
نویسنده خبر :
X

🔶الهام آباده ای
🔹کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی
🔹 داستان نویس 
🔹ترانه سرا و شاعر
🔹همکاری با ماهنامه نوید شهر سیرجان به مدت یک سال
🔹دارنده گواهی حضور در کارگاه آموزشی " ایستگاه صفر خبر"
🔹برگزیده ی جشنواره پویش پایداری استان کرمان
🔹برگزیده جشنواره لبخند قلم " رسانه ایرانیان اروپا"
برگزیده جشنواره " متن گشوده"

 
 
برچسب ها #دریاکنار #داستان_کوتاه #الهام_آباده‌ای

نظرات

0
دیدگاه های ارسال شده توسط شما پس از تایید توسط مدیر سایت منتشر خواهد شد. پیام هایی که حاوی تهمت و افترا باشند منتشر نخواهند شد. پیام هایی که غیر از زبان پارسی یا غیر مرتبط باشند منتشر نخواهد شد.