
فرزند خواهرش، سیدمحمدصادق فقیه حسینی، به عنوان اولین شهید دانشآموز استان بوشهر، با شجاعت و نیک نفسی در تاریخ حماسه استان بوشهر نامش ثبت شد. پس از او، فرزند برادرش، عبدالعزیز عاشوری، سوار بر اسب شجاعت در میدان نبرد جام شهادت را نوشید و سرانجام فرزند خود او، شهید ابراهیم زارعی، به صف قهرمانان پیوست.
مادرم در این عرصهی دشوار همزمان مادر شهید، خاله شهید، عمه شهید و دخترعموی شهید بود؛ اما او تنها ناظر فراق و دوری نبود، بلکه تجسم امید و صبوری در برابر سختیها و چالشها بود.
او با قلبی سرشار از عشق به وطن، فرزندانش را در برابر طوفانهای جبهه بدرقه میکرد و در دلهای آنها روح پایداری و شجاعت میدمید.
او در روزهای سخت، با دلی نیرومند و ارادهای استوار، نهتنها خود را تسلی میداد بلکه حامی بزرگی برای فرزندانش بود.
هر بار که آنها به خانه برمیگشتند با داستانهای دلگرمکنندهاش، یادآور میشود که چقدر قوی و پرافتخار هستند. مادر همچنان نقش امنترین پناهگاه را ایفا میکرد و با صبوری و عشقی بیپایان، همواره آنها را به ادامه مسیر تشویق میکرد.
او مادری بود که در سایهاش، فرزندانش یاد میگرفتند که چه معنایی دارد حماسه و ایثار و به آنها میآموخت که هرچند شبهای تاریک و سردی وجود دارد، اما همچنان امیدی به فردا هست و نوری در افق پیداست. با وجود تمام دردها و سختیها، عشق این مادر به فرزندانش و میهن، شعلهای بود که هرگز خاموش نمیشد.
میرزا فاطمه عاشوری بانویی بود که در دل طوفان جنگ و سختیها، چراغ امید و ایثار را در دل خانواده و اطرافیانش روشن نگه می داشت. در هشت سال دفاع مقدس، خانهی او نه تنها یک مسکن، بلکه پایگاه مقدسی بود که رزمندگان با عشق و فداکاری در آن گرد هم میآمدند. او با قلبی پر از شجاعت و ارادهای آهنین، ابراهیمش را که نوجوانی دانشجو بود را قربانی دین و میهن کرد. ابراهیم رفت تا سرزمیناش به آرامش برسد و همیشه در دل مادرش جاودانه ماند.
غلامحسین، پسر ارشدش، یکی از قهرمانانی بود که در میدانهای جنگ، بیش از پنج سال جانفشانی کرد و پایهگذار پایگاه مقاومت در زادگاهش بود. او با هر تصمیم و هر اقدامش، نماد استواری و ایستادگی در برابر دشواریها بود. عباس، دیگر فرزند فاطمه، هم با دلی پر از عشق به وطن، نقش خود را در میدانهای نبرد ایفا کرد و علیرغم مجروحیتهای متعدد همچون برادر بزرگترش غلامحسین، هرگز به دنبال امتیاز جانبازی نرفت.
در زمانی که من هنوز کودک بودم و در دوران ابتدایی تحصیل میکردم، فضای حماسی خانه و مجاهدتهای برادرانم مرا با مفاهیم عمیق ایثار و شهادت آشنا کرد. در مناسبتهای خاص، به مراسم یادبود شهدا میرفتم و با صدای کودکانهام سرودهایی چون "گلبرگ سرخ لالهها" ، "دلا، چه قصه داری از بهشت زهرا" و " مادر مادر" را میخواندم، سرودهایی که گویی از دل آن مادران دلشکسته برمیآمد و در دلها مینشست.
مادرم، با روحی پراز صبر، در این هشت سال جنگ تحمیلی همچنان دلتنگ فرزندانش بود. او از شجاعت و صبر حضرت زینب (سلاماللهعلیها) الهام میگرفت و با ارادهای خستگیناپذیر به زندگی ادامه میداد. مادرم مانند تمامی مادران شهدا، با آنکه دلش همیشه برای فرزندان شهیدشان تنگ میشود، اما به خداوند توکل دارند و میدانند که در این مسیر سخت، ماموریتی الهی بر دوش دارند.



نظرات
0