
این رمان با زبانی ژرف و پیچیده به تحلیل دنیای ذهن انسان میپردازد و همانطور که از نام کتاب پیداست، همواره این سوال را مطرح میکند که آیا نور و امید، همچنان قادر به درخشش در تاریکیهایی هستند که به عمق وجود انسان نفوذ کردهاند؟ داستانی که به نظر میرسد نه تنها بازتابی از دردهای فردی است، بلکه تصویرگر و گواهی از ناملایمات اجتماعی و روانی است که در اعماق زندگی اجتماعی امروز پنهان شدهاند.
این اثر بهعنوان یک رمان فلسفی و روانشناختی، با بهرهگیری از متنی سورئال و روایتی لایهلایه، به خواننده دعوت میدهد تا در جستجوی حقیقتی عمیقتر از آنچه که در ظاهر میبینند، به جستجو پردازد. و همین پیچیدگیها و تداخلهای معنایی آن را به یک اثر فکری و هنری بینظیر تبدیل میکند که در خور توجه است.این کتاب، سفری به دنیای درونی ذهن انسان، بازتابی از دنیای پر از تاریکی است که به انتظار حقیقت نشسته است.
بخشی از متن کتاب
از آن شب مدتها ميگذشت...
در آن روستاي خيس، خشكسالي همهجا را فرا گرفته بود...
هرچه ميگذشت، درد عميقتر قلبم را ميخراشيد...
من آماده نبودم! آواره بودم!
براي درك تنهايي، زيادي زود بود.
نميدانم گم كرده بودم يا گمشده، نميدانم مانده بودم يا رفته، نميدانستم
خنده كجاست، وسط كدام شببوها...
فقط ميدانستم كه خستهام!
صبح كه ميشد به بيكاري مشغول ميشدم تا شب شود، شب كه ميشد
هم، من ميماندم و جهاني پر از خالي و يك تكه برگ يادگاري كه هر روز
خشكتر ميشد.
من خشكتر بودم يا برگ؟
بعد از آن حادثه، همهي قاصدكها رفتن را ياد گرفتن، رفتن چون نه جايي
براي ماندن بود و نه خانهاي براي قرار!



نظرات
0