
اسدالله سالاری، روزنامهنگار
این روزها «رک بودن» برای بعضیها تبدیل شده به یک جور امتیاز شخصی؛ انگار هرکس بتواند بیپردهتر حرف بزند، صریحتر و شجاعتر است. گاهی هم پیش از آنکه حرفی بزنند، تکلیف همه را روشن میکنند: «من آدم رکی هستم، هرچی به ذهنم برسه میگم!»
اما همیشه آنچه به نام رکگویی معرفی میشود، رک بودن نیست. گاهی بیاحترامی است و در مواردی حتی گستاخی.
رک بودن یعنی حرفت را روشن و بدون پیچاندن بگویی. اگر با رفتار کسی مخالفی، مخالفتت را پنهان نکنی. اگر از تصمیمی ناراضی هستی، محترمانه و شفاف توضیح بدهی. رک بودن، اتفاقاً میتواند نشانه صداقت باشد؛ چون آدم رک، حرفش را پشت لبخند مصنوعی، کنایه و حرفهای دوپهلو پنهان نمیکند.
اما یک مرز مهم وجود دارد: حقیقت را میتوان صریح گفت، بدون آنکه شخصیت آدمها را لگدمال کرد.
اینکه کسی به ظاهر، رفتار، وضعیت مالی، خانواده، شغل یا انتخابهای دیگری طعنه بزند و بعد بگوید «من رکم»، چیزی از زشتی آن رفتار کم نمیکند. مثلاً کسی میگوید: «رک بگم، آنها که ندارند و بچه زیاد دارند، نفهمند.» این جمله هرچقدر هم با عنوان «رک بودن» شروع شده باشد، چیزی از تحقیر و بیاحترامی آن کم نمیکند. صراحت، مجوز برچسب زدن به دیگران نیست؛ جایی که حرمت انسان نادیده گرفته میشود، رکگویی میتواند به گستاخی تبدیل شود.
رک بودن به این معنا نیست که هرچه در ذهنمان میگذرد، همان لحظه و با هر ادبیاتی که خواستیم بر زبان بیاوریم. ذهن انسان پر از فکرهایی است که لزوماً ارزش گفتن ندارند. بالغ بودن، فقط توانایی حرف زدن نیست؛ توانایی تشخیص این است که چه چیزی را، کجا، چگونه و خطاب به چه کسی بگوییم.
یک آدم صریح میتواند بگوید: «با این تصمیم موافق نیستم و فکر میکنم نتیجه خوبی ندارد.»
اما یک آدم بیملاحظه ممکن است بگوید: «تو اصلاً چیزی سرت نمیشود!» یا بگوید: «تو یکدندهای؛ فقط حرف خودت را میزنی و دوست نداری کسی مخالف تو حرف بزند.»
هر دو مخالفت کردهاند؛ اما اولی رک است و دومی بیاحترام.
تفاوتشان در اصل حرف نیست؛ در شیوه بیان و میزان احترامی است که برای طرف مقابل قائلاند.
گاهی کسانی که خودشان را «خیلی رک» میدانند، تصور میکنند صراحت یعنی هر حرفی را همانگونه که به ذهنشان میرسد، بیان کنند؛ حتی اگر آن حرف باعث رنجش، تحقیر یا شکستن حرمت دیگری شود. در حالی که رک بودن، به معنای کنار گذاشتن ادب و احترام نیست. آدم میتواند کاملاً صریح باشد، اما محترمانه حرف بزند. تفاوت دقیقاً از همینجا آغاز میشود؛ جایی که صراحت، حرمت دیگران را نادیده بگیرد، دیگر نمیتوان آن را صرفاً رکگویی نامید.
از طرف دیگر، جامعه هم به تعارفهای بیپایان نیاز ندارد. قرار نیست برای حفظ ظاهر، هر حرفی را قورت بدهیم یا هر رفتار نادرستی را تأیید کنیم. اتفاقاً آدمهای صریح برای روابط سالم لازماند. کسی که بتواند محترمانه «نه» بگوید، انتقاد کند، مخالفت کند و نظر واقعیاش را بیان کند، بسیار ارزشمندتر از کسی است که پشت تعریف و تمجیدهای ظاهری پنهان میشود.
اما صراحت، بدون احترام، خیلی زود به خشونت کلامی تبدیل میشود.
شاید بد نباشد هر بار که خواستیم جمله «من رکم» را به زبان بیاوریم، یک لحظه از خودمان بپرسیم: اگر همین حرف را با همان لحن درباره خودم میشنیدم، باز هم اسمش را رکگویی میگذاشتم؟
رک بودن هنر بزرگی نیست اگر قرار باشد فقط دهانمان را باز کنیم و هرچه خواستیم بیرون بریزیم.
هنر واقعی این است که حرف درست را، در زمان درست و با زبان درست بگوییم؛ آنقدر صریح که منظورمان فهمیده شود و آنقدر محترمانه که انسانیتمان زیر سؤال نرود.
همه آدمهای رک، صادق نیستند؛ همانطور که همه آدمهای مؤدب، اهل تعارف نیستند.
گاهی یک جمله محترمانه، از دهها جمله به ظاهر رک، شجاعانهتر است.
و شاید بد نباشد به جای اینکه بگوییم «من رکم»، گاهی از خودمان بپرسیم:
من واقعاً رک هستم، یا فقط هنوز فرق صراحت با گستاخی را یاد نگرفتهام؟



نظرات
0