
بسم الله شریفی:
سبزمنش؛ یکدهه در مسیر پارسی، همگرایی فرهنگی و رسالت جهانی
گفتوگو با دکتر بسمالله شریفی، مؤسس بنیاد جهانی سبزمنش
یکدهه فعالیت فرهنگی، فرصت مناسبی برای بازخوانی اندیشهای است که یک مجموعه فرهنگی را از یک ایده اولیه به یک جریان گسترده و فرامرزی تبدیل کرده است. بنیاد جهانی سخن گستران سبزمنش به عنوان نخستین سازمان بینالمللی مستقل فرهنگی در طول این سالها، با تمرکز بر پاسداری از زبان و ادبیات پارسی، تقویت همگرایی فرهنگی و ایجاد ارتباط میان شاعران، نویسندگان و فعالان فرهنگی در کشورهای مختلف، مسیر متفاوتی را تجربه کرده است.
آنچه سبزمنش را در این مسیر قابل تأمل میکند، تنها گستره فعالیتها، انتشار کتاب و نشریه، برگزاری نشستها و جشنوارهها یا حضور فرهنگی در ۳۴ کشور نیست؛ بلکه اندیشهای است که در پس این فعالیتها قرار دارد: فرهنگ بهعنوان زمینهای برای گفتوگو، شناخت متقابل و نزدیکشدن انسانها، فراتر از مرزهای سیاسی و جغرافیایی.
به مناسبت دهمین سالگرد تأسیس سبزمنش، در این گفتوگو تلاش کردهایم از سطح گزارش فعالیتها فراتر برویم و درباره جهان فکری، فلسفه تأسیس، اصول اخلاقی و فرهنگی، تجربههای یکدهه گذشته و چشمانداز این نهاد با دکتر بسمالله شریفی، مؤسس و دبیرکل اجرایی بنیاد جهانی سبزمنش، گفتوگو کنیم.
در این گفتوگو، از معنای نام «سبزمنش» و شکلگیری اندیشه آن آغاز کردهایم و به موضوعاتی چون نقش انسان و اخلاق در فعالیت فرهنگی، فرامرزیبودن فرهنگ، جایگاه زبان و ادبیات، مفهوم «جمهوری زبان فارسی»، گفتوگو با گویشوران سایر زبانها و تجربههای شخصی مؤسس سبزمنش پرداختهایم. در پایان نیز درباره اصولی که سبزمنش در یکدهه گذشته بر آنها پای فشرده و میراثی که میتواند برای آینده باقی بگذارد، سخن گفتهایم.
آنچه در ادامه میخوانید، حاصل این گفتوگو است:
۱- نام «سبزمنش» از چه جهان فکری و ارزشی سرچشمه گرفت و این واژه برای شما چه معنایی داشت؟
پاسخ اول:
انتخاب نام «سبزمنش» تصادفی نبود؛ بلکه برآمده از یک ضرورتِ تاریخی و عاطفی برای دمیدنِ «روح تازگی» در پیکرهیِ فرهنگِ پارسیزبانان جهان و همگرایی فرهنگی بود. در جهانِ فکریِ من، واژهی «سبز» فراتر از یک رنگ، نمادِ حیات، بالندگی، رویشِ پیوسته، امید و تازگی است و «منش» به رفتار، اخلاق و شیوه زیستن انسان اشاره دارد. بنابراین، سبزمنش برای من تنها یک نام نبود، بلکه ترکیبی از یک آرمان فرهنگی و یک مسئولیت اخلاقی بود و از یک نگاه فرهنگی و اخلاقی سرچشمه گرفت. از همان آغاز میخواستم سبزمنش جریانی باشد که در آن اندیشه سبز، زبان سبز، قلم سبز و منش انسانی در کنار هم معنا پیدا کنند؛ یعنی فرهنگی که به جای حذف دیگری، زمینه گفتوگو را فراهم کند و به جای تعصب، بر شناخت و احترام متقابل تکیه داشته باشد.
در این نگاه، سبزمنش بودن یعنی انسان نسبت به زبان، فرهنگ، جامعه و سرنوشت انسانهای دیگر احساس مسئولیت داشته باشد. از همینرو، نام سبزمنش بهتدریج برای من از یک عنوان فراتر رفت و به یک منش فرهنگی و اخلاقی تبدیل شد؛ منشی که اساس آن امید، همدلی، دانایی، گفتوگو و پاسداری از میراث فرهنگی، در کنار احترام به فرهنگهای دیگر است.
۲- اگر بخواهیم سبزمنش را نه از روی فعالیتهایش، بلکه از روی یک «اندیشه» تعریف کنیم، آن اندیشه چیست؟
پاسخ دوم:
اگر بخواهیم سبزمنش را از بندِ فعالیتهای فیزیکی، همایشها و آمارِ گزارشها رها کنیم و به جانمایهیِ وجودیاش برسیم، باید از مفهومِ «همگراییِ فرهنگیِ فرامرزی» سخن بگوییم.
اندیشهیِ سبزمنش، گذار از «منِ قومی، ملی و سیاسی» به «مایِ فرهنگی و انسانی» است. این بنیاد بر این باورِ بنیادین استوار است که مرزهایِ جغرافیایی و خطکشیهایِ سیاسی، اگرچه واقعیتهایی در جهانِ سیاستاند، اما نباید سدی در برابرِ «گفتوگویِ انسانها» باشند. اندیشهیِ ما، باور به «جهانشهریِ فرهنگی» است؛ جایی که زبان، ادبیات و هنر، نه ابزارِ تفاخر، بلکه پلهایِ پیوندِ جانهایِ بیدار باشند.
در این نگاه، زبان و ادبیات فارسی فقط موضوع فعالیت فرهنگی نیستند، بلکه بخشی از یک میراث مشترک انسانیاند که میتوانند میان ملتها و نسلها پیوند ایجاد کنند. ما باور داریم که حفظ هویت فرهنگی زمانی ماندگار میشود که با گفتوگو، شناخت متقابل و احترام به فرهنگهای دیگر همراه باشد.
از این منظر، سبزمنش بیش از آنکه یک مجموعه برگزارکننده برنامه باشد، یک نگاه به فرهنگ است؛ نگاهی که فرهنگ را وسیله شناخت انسان از انسان، ایجاد اعتماد، تقویت همدلی و ساختن پل میان جوامع میداند. به باور من، اگر این اندیشه زنده بماند، شکل فعالیتها میتواند تغییر کند، اما روح سبزمنش همچنان پابرجا خواهد بود.
۳- چه تفاوتی میان یک مجموعه فرهنگی که صرفاً برنامه برگزار میکند و نهادی که صاحب یک گفتمان فرهنگی است وجود دارد؟ سبزمنش خود را در کدام جایگاه میبیند؟
پاسخ سوم:
تفاوت این دو را میتوان تفاوت میان "رویدادسازی" و "جریانسازی" و یا تفاوت میان "تکرار" و "تحول" دانست. یک مجموعه فرهنگی ممکن است برنامههای ارزشمند و متعددی برگزار کند، اما نهاد صاحب گفتمان، پشت این برنامهها یک اندیشه، هدف و مسیر مشخص دارد. در چنین نهادی، هر کتاب، نشست، جشنواره و فعالیت فرهنگی باید بخشی از یک منظومه فکری باشد و اثری فراتر از زمان برگزاری آن رویداد ایجاد کند. ما در سبزمنش از آغاز تلاش کردیم فعالیتهای فرهنگی را هدف نهایی ندانیم، بلکه آنها را ابزار تحقق یک اندیشه و ساختن یک جریان فرهنگی قرار دهیم؛ جریانی مبتنی بر پاسداری از زبان و ادبیات پارسی، تقویت هویت فرهنگی، گفتوگوی میان فرهنگها و همگرایی فارسیزبانان و گویشوران سایر زبانها. این نگاه در طول یکدهه، از طریق کتاب، رسانه، آموزش، نشستهای ادبی، جشنوارهها و ارتباط با شاعران و فرهنگیان کشورهای مختلف دنبال شده است. از همین منظر، سبزمنش خود را صرفاً یک برگزارکننده برنامههای فرهنگی نمیداند، بلکه یک نهاد گفتمانساز فرهنگی و فرامرزی میداند.
اعطای عنوان "بنیانگذار گفتمان همگرایی فرهنگ فرامرزی" از سوی دانشگاه هلال گرجستان به من نیز یکی از نشانههایی است که این رویکرد و مسیر فکری را مورد توجه قرار داده است؛ اما برای من، ارزش واقعی این عنوان در خودِ نام آن نیست، بلکه در استمرار اندیشهای است که سبزمنش در یکدهه گذشته دنبال کرده است.
۴- در شکلگیری اندیشه سبزمنش، چه جایگاهی برای انسان، اخلاق، گفتوگو و احترام متقابل قائل بودید؟
پاسخ چهارم:
این پرسش در واقع به بنیان انسانی و اخلاقی اندیشه سبزمنش بازمیگردد. در شکلگیری این اندیشه، ما باور داشتیم و داریم که انسان، اخلاق، گفتوگو و احترام متقابل، چهار رکن اساسی یک حرکت فرهنگی ماندگار هستند. برای ما، فرهنگ زمانی معنا و اثر واقعی پیدا میکند که در خدمت رشد انسان، افزایش آگاهی و نزدیکترشدن اندیشهها و دلها به یکدیگر باشد. از نگاه من، پاسداری از فرهنگ زمانی ارزشمند است که با احترام به فرهنگهای دیگر همراه باشد. به همین دلیل، سبزمنش از ابتدا کوشیده است میان هویت و احترام، اصالت و گفتوگو، و باورهای فرهنگی و پذیرش تفاوتها تعادل ایجاد کند. گفتوگو برای ما صرفاً ابزار ارتباط نبوده، بلکه راهی برای شناخت متقابل، کاهش فاصلهها و ساختن اعتماد میان انسانها بوده است. اگر بخواهم این نگاه را در یک جمله خلاصه کنم، میگویم: فرهنگ برای انسان است و فرهنگ ماندگار، فرهنگی است که انسانها را به شناخت، گفتوگو، احترام و همدلی نزدیکتر کند.
۵- چرا در گفتمان سبزمنش، فرهنگ باید فراتر از مرزهای سیاسی و جغرافیایی حرکت کند؟
پاسخ پنجم: در منظومه فکری سبزمنش، مرزهای سیاسی و جغرافیایی را واقعیتهای مربوط به ساختار کشورها میدانیم، اما آنها را مانع مطلق برای ارتباط و تعامل فرهنگی انسانها نمیدانیم. دلیل تأکید ما بر فرامرزیبودن فرهنگ، ریشه در این باور دارد که فرهنگ، زبان، ادبیات و اندیشه در طول تاریخ همواره فراتر از مرزهای سیاسی حرکت کردهاند. بسیاری از میراثهای فرهنگی، پیش از شکلگیری مرزهای امروزی وجود داشتهاند و در طول زمان میان سرزمینهای مختلف جریان یافتهاند.
وقتی بر فرامرزیبودن فرهنگ تأکید میکنیم، در واقع میخواهیم به این حقیقت توجه کنیم که رنجها، امیدها، آرزوها و تجربههای انسانی، محدود به یک جغرافیا نیستند. انسانها ممکن است در کشورهای مختلف زندگی کنند، اما در بسیاری از مسائل اساسی زندگی، دغدغهها و آرمانهای مشترکی دارند و فرهنگ میتواند زمینه شناخت این اشتراکها را فراهم کند. از همین منظر، سبزمنش تلاش کرده است فعالیت فرهنگی را در یک جغرافیا محدود نکند و میان شاعران، نویسندگان و فعالان فرهنگی کشورهای مختلف ارتباط ایجاد کند. حضور فرهنگی سبزمنش در کشورهای گوناگون نیز بر همین باور استوار بوده است که فرهنگ میتواند مرزها را، بدون نادیدهگرفتن هویت و حاکمیت کشورها، به پلهای ارتباطی میان انسانها تبدیل کند.
به باور من، اگر سیاست وظیفه اداره کشورها و مرزها را بر عهده دارد، فرهنگ میتواند زمینه نزدیککردن انسانهایی را فراهم کند که در دو سوی همان مرزها زندگی میکنند. این همان نقطهای است که گفتوگوی فرهنگی و دیپلماسی فرهنگی معنا پیدا میکند؛ یعنی استفاده از فرهنگ برای شناخت متقابل، اعتمادسازی و نزدیکترشدن ملتها.
۶ - "زبان" در نگاه شما فقط یک ابزار ارتباطی است یا میتواند حامل نوعی جهانبینی و شیوه زیستن باشد؟
پاسخ ششم:
در نگاهِ ما، زبان هرگز یک ابزارِ خنثی یا صرفاً وسیلهای برایِ انتقالِ پیام نیست؛ بلکه «خانهیِ هستی» است. ما معتقدیم زبان، «جهانبینی» ماست. وقتی از زبانی سخن میگوییم، در واقع از «منشِ زیستنِ» آن زبان سخن میگوییم. انسان فقط با زبان سخن نمیگوید، بلکه با زبان میاندیشد، تجربههای خود را ثبت میکند، جهان پیرامونش را معنا میبخشد و بخشی از هویت خود را به نسل بعد منتقل میکند. از همین رو، زبان را میتوان یکی از مهمترین حاملان حافظه تاریخی و فرهنگی یک جامعه دانست. هر زبان مجموعهای از تجربههای تاریخی، ارزشها، روایتها، ادبیات و شیوههای نگاهکردن به جهان را در خود جای داده است. وقتی یک زبان را میآموزیم، در واقع با بخشی از جهان فکری مردمی آشنا میشویم که آن زبان را در طول قرنها ساخته و پروردهاند.
در مورد زبان پارسی، این موضوع برای من اهمیت بیشتری دارد؛ زیرا این زبان در طول تاریخ حامل شعر، فلسفه، عرفان، دانش، تاریخ و بخش بزرگی از میراث فکری منطقه و جهان بوده است. بنابراین، پاسداری از زبان پارسی صرفاً حفظ واژهها و قواعد دستوری نیست؛ پاسداری از بخشی از حافظه و میراث فکری یک حوزهی بزرگ تمدنی با ظرفیت فرامرزی و جهانی است. البته زبان زمانی زنده و ماندگار میماند که در گفتوگو با جهان باشد. به همین دلیل، نگاه ما در سبزمنش به زبان پارسی، نگاه بسته و انحصاری نیست؛ بلکه میخواهیم این زبان در کنار حفظ اصالت خود، با زبانها و فرهنگهای دیگر وارد گفتوگو شود و از این تعامل، زمینه شناخت و همگرایی بیشتری میان انسانها شکل بگیرد.
۷- چگونه میتوان از هویت زبانی پاسداری کرد، بدون اینکه این هویت به مرزبندی، یا تقابل با فرهنگهای دیگر تبدیل شود؟
پاسخ هفتم:
به باور من، نخست باید میان پاسداری از هویت و تعصب نسبت به هویت تفاوت قائل شویم. پاسداری یعنی شناختن ریشهها، حفظ میراث، تقویت زبان و انتقال آن به نسلهای آینده؛ اما تعصب زمانی شکل میگیرد که هویت خود را برتر از هویت دیگران بدانیم یا برای حفظ آن، دیگر فرهنگها را نفی کنیم.
در گفتمان سبزمنش، ما زبان پارسی را بخشی ارزشمند از میراث فرهنگی خود میدانیم و برای پاسداری از آن تلاش میکنیم، اما این پاسداری را در تقابل با زبانها و فرهنگهای دیگر تعریف نکردهایم. هویت زمانی به بلوغ میرسد که از شناخت خود به شناخت دیگری برسد، نه از شناخت خود به نفی دیگری.
از همینرو، ما بر گفتوگو با گویشوران سایر زبانها تأکید داریم. آشنایی با فرهنگهای دیگر نهتنها چیزی از هویت ما کم نمیکند، بلکه میتواند ما را نسبت به ارزشها و داشتههای فرهنگی خود آگاهتر کند. در واقع، فرهنگی که به ریشههای خود اطمینان دارد، از گفتوگو با دیگران هراس ندارد.
به همین دلیل، رویکرد سبزمنش را میتوان "پاسداری بدون تقابل و همگرایی بدون حذف تفاوتها" دانست. ما میخواهیم زبان پارسی را حفظ و تقویت کنیم، اما همزمان دست دوستی و گفتوگو را به سوی گویشوران همه زبانها دراز کنیم. چنانچه در نشریات سبزمنش به تعدادی زیادی از زبانها توجه شده است. این نگاه، به باور من، میتواند هویت فرهنگی را از یک مرز دفاعی به یک پل ارتباطی میان انسانها تبدیل کند.
۸- مفهوم «جمهوری زبان فارسی» را اگر از ادبیات سیاسی جدا کنیم، چه تصویری از یک جامعه فرهنگی و زبانی در ذهن شما ایجاد میکند؟
پاسخ هشتم:
اگر «جمهوری زبان فارسی» را از ادبیات سیاسی جدا کنیم، در نگاه من تصویری از یک جامعه فرهنگی و زبانی فرامرزی شکل میگیرد؛ جامعهای که مرزهای آن را زبان، ادبیات، حافظه تاریخی و میراث مشترک فرهنگی تعیین میکند، نه مرزهای سیاسی.
جالب است که خبرگزاری بینالمللی قرآن (ایکنا) با توجه به گستره فعالیت و رویکرد فرهنگی سبزمنش، این بنیاد را با تعبیر «جمهوری زبان فارسی» معرفی کرده است. این تعبیر برای من یک مفهوم فرهنگی است، نه سیاسی؛ یعنی فضایی که فارسیزبانان و دوستداران زبان فارسی در سراسر جهان میتوانند در آن با یکدیگر ارتباط و گفتوگو داشته باشند.
خلاصه اینکه، «جمهوری زبان فارسی» در نگاه سبزمنش، خانهای فرهنگی و تمدنساز برای انسان است؛ جایی که میتوان با تکیه بر هزاران سال حکمت، شعر، عرفان و اندیشه این زبان، به شناخت خویش و تفاهم با جهان رسید. ما این جمهوری فرهنگی را نه برای سلطه، بلکه برای خدمت به صلح، همگرایی فرهنگی و اعتلای جان انسانی معنا میکنیم.
۹- چرا فکر میکنید گفتوگو با گویشوران سایر زبانها میتواند به جای تضعیف هویت فارسی، آن را پویاتر و جهانیتر کند؟
پاسخ نهم:
تجربهیِ تاریخِ هزارسالهیِ زبانِ فارسی، بهترین پاسخ به این پرسش است. زبانِ فارسی در هیچ دورهای در «انزوا» قوی نشد؛ بلکه درست در دورههایی شکوفا شد که رو در رویِ زبانها و فرهنگهایِ دیگر ایستاد و به گفتوگو پرداخت. فارسیِ دری، در تماس با عربی، هنرِ «واژهآفرینی» آموخت؛ در تعامل با ترکی، غنایِ ادبیِ دربارها را تجربه کرد؛ و در سنتِ شفاهیِ اقوامِ مختلف، ظرافتهایِ عاشقانه و عرفانیاش را ژرفتر کرد.
هر گفتوگوی فرهنگی، فرصتی برای معرفی ادبیات، اندیشه و میراث فارسی و در عین حال، فرصتی برای آشنایی با تجربههای دیگر ملتهاست. ترجمه، گفتوگو، همکاری ادبی و ارتباط میان شاعران و نویسندگان میتواند واژهها و اندیشهها را به حرکت درآورد و مخاطبان تازهای برای زبان فارسی ایجاد کند.
تجربه سبزمنش در یکدهه گذشته نیز نشان داده است که وقتی زبان فارسی با فرهنگها و زبانهای دیگر وارد تعامل میشود، نهتنها هویت آن کمرنگ نمیشود، بلکه ظرفیت جهانیشدن آن بیشتر آشکار میشود. حضور شاعران و نویسندگان کشورهای مختلف در برنامهها و فعالیتهای سبزمنش، نمونهای از همین رویکرد است.
به باور من، هویت فرهنگیِ قدرتمند از گفتوگو نمیترسد. هرچه زبان فارسی بیشتر با جهان سخن بگوید و جهان نیز فرصت شنیدن آن را پیدا کند، این زبان میتواند زندهتر، پویاتر و جهانیتر شود.
۱۰- آیا ادبیات و فرهنگ میتوانند نوعی زبان مشترک برای انسانهایی باشند که از نظر ملیت، قومیت و زبان با یکدیگر تفاوت دارند؟
پاسخ دهم:
بله، به باور من ادبیات و فرهنگ میتوانند یکی از عمیقترین زبانهای مشترک میان انسانها باشند؛ حتی زمانی که انسانها از نظر ملیت، قومیت و زبان با یکدیگر تفاوت دارند. زیرا ادبیات پیش از آنکه درباره مرزها و ملیتها سخن بگوید، درباره انسان، زندگی، عشق، رنج، امید، آزادی، عدالت و آرزوهای مشترک بشری سخن میگوید.
ممکن است یک شعر را با زبانهای متفاوت بخوانیم، اما احساس نهفته در آن را درک کنیم؛ ممکن است داستان یک ملت را بشنویم و در آن بخشی از تجربه انسانی خود را بیابیم. همین توانایی، فرهنگ و ادبیات را به پلی میان انسانها تبدیل میکند.
فرهنگ، مجموعهای از «نشانههایِ مشترکِ» انسانی است: آیینِ مهماننوازی، احترام به سالمند، شادیِ جشن و سوگِ عزاداری. وقتی فرهنگها به گفتوگو میپردازند، درمییابند که در عمقِ تفاوتهایِ آشکار، «شبیهترینِ» رمزها را با یکدیگر سهیماند. سبزمنش این را «همخانگیِ ذاتیِ فرهنگها» مینامد؛ واقعیتی که سیهروزیِ «دیگریانگاری» را آشکار میسازد.
۱۱- تا چه اندازه جهان فکری و تجربههای شخصی شما در شکلگیری مسیر سبزمنش اثر گذاشته است؟
پاسخ یازدهم:
تأثیر جهان فکری و تجربههای شخصی، فرهنگی و رسانهای من، همچنین تجربه حضور، فعالیت و نقشآفرینی در چندین نهاد فرهنگی مستقل و دولتی، بر شکلگیری سبزمنش بسیار عمیق بوده است. از سالهای جوانی، زبان و ادبیات پارسی، شعر، مطالعه و ارتباط با شاعران و نویسندگان، بخش مهمی از زندگی فکری من را شکل داده بود. در کنار آن، تجربه حضور در محیطهای مختلف فرهنگی و اجتماعی و آشنایی با انسانهایی با دیدگاهها و پیشینههای گوناگون، به من آموخت که فرهنگ میتواند زمینهای برای نزدیکشدن انسانها و کاهش فاصلههای میان آنها باشد.
بهتدریج این دغدغه در ذهن من شکل گرفت که فعالیت فرهنگی نباید در محدوده یک فرد، یک شهر یا یک کشور باقی بماند. باور داشتم اگر زبان و ادبیات پارسی میراثی مشترک و ارزشمند است، باید بتوان میان صاحبان این میراث در نقاط مختلف جهان ارتباط ایجاد کرد و در عین حال، با گویشوران سایر زبانها نیز وارد گفتوگو شد.
از همینجا، تجربههای شخصی، مطالعات، ارتباط با اهل فرهنگ و دغدغههای اجتماعی من به یک ایده منسجم تبدیل شد و سبزمنش از دل همین ایده شکل گرفت. در واقع، سبزمنش برای من از ابتدا فقط یک سازمان نبود؛ بخشی از یک مسیر فکری و فرهنگی بود که میخواستم آن را از تجربه شخصی به یک حرکت جمعی و فرامرزی تبدیل کنم.
به همین دلیل، هرچه سبزمنش گستردهتر شد، مسئولیت من نیز بیشتر شد؛ زیرا دیگر سخن از یک دغدغه شخصی نبود، بلکه اندیشهای بود که شاعران، نویسندگان و فرهنگیان بسیاری در کشورهای مختلف با آن همراه شده بودند.
۱۲- در این ده سال، آیا خود سبزمنش بر اندیشه و نگاه شما تأثیر گذاشته است؟ یعنی شما در این مسیر چه چیزی از سبزمنش آموختهاید؟
پاسخ دوازدهم:
اگر سبزمنش را فرزندی بدانم که ده سال پیش متولد شد، امروز باید بگویم که این فرزند، پدرش را نیز تربیت کرده است. من در این مسیر درسهایی آموختهام که در هیچ کتابی نبود و تنها در میدان عمل و در برخورد با انسانهای فرهیخته و اعضای سبزمنش به دست آمد. سبزمنش به من آموخت که در عرصه فرهنگ، رهبر کسی نیست که دستور میدهد، بلکه کسی است که بستر را فراهم میکند تا دیگران بدرخشند. آموختم که تواضع در برابر خرد جمعی، احترام به تفاوتها، صبر و استمرار، از مهمترین سرمایههای یک حرکت فرهنگی است. کار فرهنگی کاشتن نهال است، نه تولید کالا؛ بنابراین، تداوم و کیفیت، از سرعت و دیدهشدن مهمتر است.
در این ده سال، حضور و همراهی انسانهایی از قومیتها، ملیتها، فرهنگها، کشورها و دیدگاههای گوناگون به من نشان داد که تفاوت، تهدید نیست، بلکه سرمایه است. بارها دیدم که یک انسان گمنام در گوشهای از جهان میتواند با یک شعر یا اندیشه، حقیقتی ارزشمند را بیان کند. از همینرو آموختم که خرد و حقیقت انحصاری نیست و هرجا قلبی برای فرهنگ میتپد، میتواند مرکز یک حرکت فرهنگی باشد. سبزمنش برای من مانند یک آینه نیز بوده است؛ به من آموخت اگر میخواهم این نهاد مهربان، فراگیر، خردورز و اخلاقمدار باشد، باید این ویژگیها را نخست در خودم تقویت کنم. شاید مهمترین درس این ده سال همین باشد: «من» در یک حرکت فرهنگی کافی نیست؛ آنچه ماندگار میشود، «ما» است. امروز احساس میکنم سبزمنش فقط بخشی از اندیشه من نیست، بلکه خودش به مدرسهای برای اندیشه و تجربه من تبدیل شده است؛ مدرسهای که مهمترین درس آن، باور به قدرت فرهنگ برای نزدیککردن انسانهاست.
۱۳- اگر امروز دوباره بخواهید فلسفه تأسیس سبزمنش را در یک جمله بیان کنید، آیا همان جمله روزهای نخست را تکرار خواهید کرد؟
پاسخ سیزدهم:
اگر امروز بخواهم فلسفه تأسیس سبزمنش را در یک جمله بیان کنم، اصل همان اندیشه روزهای نخست است، اما امروز آن را پختهتر و روشنتر میبینم. در آغاز، دغدغه من پاسداری از زبان و ادبیات پارسی و ایجاد زمینه برای همگرایی فرهنگی بود؛ اما ده سال تجربه به من نشان داد که این هدف زمانی ماندگار میشود که فرهنگ و ادبیات را به پلی برای گفتوگو و نزدیکشدن انسانها فراتر از مرزها تبدیل کنیم. اگر بخواهم امروز آن را در یک جمله خلاصه کنم، میگویم:
"سبزمنش تلاشی است برای پاسداری از زبان و میراث فرهنگی و تبدیل فرهنگ و ادبیات به پلی برای همگرایی، گفتوگو و نزدیکشدن انسانها فراتر از مرزها."
بنابراین، من آن جمله را «تکرار» نمیکنم، بلکه «تکمیل» میکنم. آن نهال کوچک روزهای نخست، امروز به درختی تنومند تبدیل شده است. اگر آن روزها سبزمنش «رویای» من بود، امروز «بستر بیداری» من است. همان آرمان را بیان میکنم، اما اینبار با اطمینان بیشتر؛ زیرا آن امید، در طول یکدهه، به تجربهای زیسته و باوری آزمودهشده تبدیل شده است.
۱۴- کدام اصل را در طول ده سال فعالیت سبزمنش حاضر نبودهاید حتی در برابر دشواریها و فشارها کنار بگذارید؟
پاسخ چهاردهم:
آن اصلی که در تمامِ این ده سال، مانندِ یک «سدِ نفوذناپذیر» در برابرِ طوفانِ فشارها و وسوسهها ایستاده، این است: "اولویتِ کرامتِ انسانی و استقلالِ فرهنگی بر هرگونه مرزبندیِ سیاسی و جناحی."
بگذارید صریحتر بگویم؛ ما در سبزمنش یک «خطِ قرمز» داشتیم و داریم که هیچگاه اجازه ندادیم از آن عبور شود: سبزمنش، سربازِ هیچ دولت، حزب یا ایدئولوژیِ سیاسی نیست. دشواریها در این مسیر بسیار بودهاند. بارها از ما خواسته شد تا در کشمکشهایِ سیاسی موضع بگیریم، یا سبزمنش را به تریبونی برایِ یک گفتمانِ خاصِ سیاسی بدل کنیم. اما هر بار، پاسخِ من و همکارانم یک جمله بود: «سبزمنش، خانهیِ همه است؛ نه سنگرِ کسی.»
اگر امروز سبزمنش در کشورهای مختلف جهان، از تاجیکستان و ایران تا افغانستان، اروپا و آمریکا، و در مجموع در ۳۴ کشور حضور و ارتباط فرهنگی دارد، یکی از دلایل مهم آن این است که برای همه روشن شده است که سبزمنش خانه فرهنگ است، نه سیاست. در طول این ده سال، هرگز حاضر نبودهام رسالت فرهنگی سبزمنش با گرایشهای سیاسی یا منافع مقطعی آمیخته شود. حفظ استقلال فرهنگی، احترام به تفاوتها و قرار دادن انسان و فرهنگ در محور فعالیتها، اصلی بوده است که در برابر دشواریها و فشارها از آن کوتاه نیامدهام. اگر دوباره به ده سال پیش بازگردم، از همین اصل با همان قاطعیت و شاید قاطعانهتر دفاع خواهم کرد؛ زیرا باور دارم ماندگاری سبزمنش در گرو آن است که همواره خانه فرهنگ بماند، نه میدان سیاست.
۱۵- اگر روزی تاریخ فرهنگی این دوره بخواهد سبزمنش را بررسی کند، دوست دارید از میان اندیشهها، فعالیتها و زیرمجموعههای آن، از رسانه و انتشارات گرفته تا آموزش، انجمنهای ادبی، برنامههای فرهنگی و شبکه بینالمللی آن، چه میراث و پیام ماندگاری به یادگار بماند؟
پاسخ پانزدهم:
اگر روزی تاریخ فرهنگی این دوره بخواهد سبزمنش را بررسی کند، دوست دارم تنها به تعداد کتابها، نشریات، برنامهها و زیرمجوعه های بنیاد جهانی سبزمنش که تا کنون شامل 24 زیرمجموعه به شمول( هفتهنامه، سایت، مدرسه، کتابخانه، مجله علمی، واحد انتشارات، تلویزون انترنتی، کلاسهای آموزشی، واحد تدوین دایرهالمعارف پارسیسرایان جهان، واحد برگزاری جشنواره جهانی شعر سبزمنش، کانون شکوفههای سبزمنش و...) است یا گستره جغرافیایی آن( 34 کشور) نگاه نکند، بلکه ببیند چگونه یک اندیشه فرهنگی در قالبهای مختلف، از رسانه و انتشارات تا آموزش، انجمنهای ادبی، برنامههای فرهنگی و ارتباط با فرهنگیان کشورهای مختلف، به یک جریان زنده تبدیل شد.
مهمترین میراثی که دوست دارم از سبزمنش باقی بماند، این اندیشه است که فرهنگ میتواند انسانها را بدون حذف هویت و تفاوتهایشان به یکدیگر نزدیک کند. پاسداری از زبان و میراث فرهنگی میتواند همزمان با گفتوگو با جهان، احترام به فرهنگهای دیگر و ساختن پل میان انسانها همراه باشد.
اگر از این یکدهه تنها یک پیام باقی بماند، برای من همین است: "زبان را پاس بداریم، فرهنگ را به پل تبدیل کنیم و انسان را محور همه تلاشهای فرهنگی قرار دهیم."
دوست دارم نسلهای آینده بدانند که یک اندیشه فرهنگی، اگر با صداقت، استمرار، احترام، معنویت و باور به انسان همراه باشد، میتواند از یک رؤیا آغاز شود و در قالب یک نهاد و یک شبکه فرهنگی فرامرزی، به میراثی ماندگار تبدیل شود.



نظرات
0