
دلبری دستهی مویت به رقص گندمزار میماند. موج پیشانیت آشوب دلم را آرام میکند. با گوشهی چشم میپاییام.
نمیدانم.... شاید هم به کاغذ تاخوردهی لابهلای انگشتهایم خیرهای!
ابرو گره انداختن به کارت نمیآید. نگاه گرفتن از صورتت را بلد نیستم. لابد صد نه که هزار بار واژه واژهاش را خوانده و از بر کردهای:
"شهریار، عکست را در مجلهای دیدم. خیلی شکسته شدهای...."
جواب این نامه را ماهرانه دادهای، گمانم از دل من خط بردهای:
"پیر اگر باشم چه غم، عشقم جوان است ای پری
وین جوانی هم هنوزش عنفوان است ...."
غریق را دیدهای توی آب پی خرده امیدی دست و پا میزند، من همانم. نگو؛ چشمت دریایی شده، خودم میدانم. آخرنگاهم به عکست که روبرویم نشاندهام، تار شده.
نامه و جوابش برای ثریا ست. حالا تو بگو میدانی آرزوی ثریا بودن آبت میکند وقتی که عزیزه باشی؛ او عشق و من سر و همسرت؟!
الهام آبادهای_ کرمان



نظرات
0