گلچینی از فرهیختگان عرصه اطلاع رسانی بوده که در توسعه آگاهی عمومی ایفای نقش می نمایند
اخبار فوری
آخرین اخبار
خاطره‌ای از روزگار پاک و بی‌ریای قدیم
داستان برنده شدن پدرم در قرعه‌کشی تاید
روایتی لطیف از دوران کودکی مرحوم محمد حاجی‌زاده؛ پسربچه‌ای ساده و صادق که با کنجکاوی کودکانه، در قرعه‌کشی تاید شرکت کرد و ناخواسته برنده‌ی یک سماور شد

بنام خدای کلمه

این بار تصمیم گرفتم لا به لای خاطراتم، خاطره ای نیز از مرحوم پدرم کربلایی محمد حاجی زاده بنویسم که اگر مورد پسند واقع شد در پایان صلواتی به روحش هدیه کنید.

مرحوم پدرم نقل می کرد زمانی که از دشتی به خورموج کوچ کردیم من نوجوانی سیزده ساله بودم. بیشتر اوقاتمان را در قلعه محمدخان به بازی و تفریح می گذراندیم. 

روزی مادرم در حال شستن لباس ها بود و من لقمه‌ی نان و خرمایم را به دست گرفته بودم و داشتم با کَپ های بزرگ تند تند آن را خورده و با ولع قورت می دادم که سریع به بازی بچه های قلعه برسم. مادرم زیر درخت کنار بزرگی که توی حیاطمان بود نشسته و در حال شستن لباس ها بود. با زدن چند ضربه ته مانده تایدش را روی لباس ها خالی کرد وپاکت خالی اش را گوشه ای گذاشت . لقمه ام تمام شده بود. پیاله را به داخل حبانه زدم و چند گُلپِ آب را با فشار قورت دادم تا ته مانده لقمه در گلویم راحت پایین برود . چشمم به پاکت خالی تاید افتاد . از سر کنجکاوی پاکت تاید را برداشتم و آن را باز کردم تا ببینم دیگر داخلش چیزی هست یا نه. ته پاکت تاید چیزی نوشته بود. من آن روزها سواد خواندن و نوشتن نداشتم. ته پاکت را به برادر کوچکم که مدرسه می رفت و با سواد بود نشان دادم که برایم بخواند. ته پاکت تاید اتیکت شرکت در قرعه کشی برای برنده شدن و جایزه بود.

 گفتم : سگ تو ضرر، اسمم را بنویس تا بفرستم. 

 وقتی اسمم را نوشت اتیکت را توی صندوق پست انداختم و کلا دیگر بیخیال این قضیه شدم.  

بعد از مدتی زمانی که با بچه ها دور قلعه در حال بازی کردن بودیم صدای بلندگویی توجه مان را به خودش جلب کرد. دسته جمعی به سمت صدا رفتیم. صدا از ماشین وانت باری بود که یک بلندگوی بوقی روی سقفش گذاشته بودند و مردی پشت وانت ایستاده بود و فریاد می زد :« آقای محمد حاجی زاده، برنده‌ی یک عدد سماور عالی نشان از خورموج» و در به در در کوچه ها به دنبال محمد حاجی زاده می گشتند و توی بلنگوی بوقی اش صدا می داد. تعداد ما بچه ها زیاد بود . همگی دنبال ماشین توی کوچه پس کوچه ها آویزانشان بودیم تا ببینیم این محمد حاجی زاده خوش شانس کیست که برنده سماور عالی نشان شده است . خاکِ بلند شده از زیر لاستیک های ماشین روی سر و صورتمان می نشست و با گرمای هوا، روی صورت عرق کرده مان یک لایه مرطوب گلی نشسته بود. بور مو و پلک هایمان پر از گرد سفید خاک شده بود. 

تا ظهر دنبال ماشین دویدیم و محمد حاجی زاده پیدا نشد. مردی که پشت بلند گو بود برگشت و دستی روی کاپوت زد . هوا گرم شده بود و رد عرق روی پیراهنش پیدا بود . سرش را به طرف پنجره ی درب سمت راننده خم کرد و گفت : نزدیک ظهره، بریم قهوه خونه ناهاری بخوریم و عصر چند دور دیگه بزنیم، اگه پیدا نشد برگردیم .

 نزدیک آن جایی که ماشین توقف کرده بود، خانه خاله شریفه ام (روحش شاد) بود. به بچه ها گفتم که به منزل خاله ام می روم و کمی آب می خورم و برمی گردم و منتظر می مانیم تا ماشین برگردد و دوباره دنبالش بدویم تا محمد حاجی زاده پیدا شود. 

وقتی وارد حیاط خاله شدم داشت ظرف هایی را که شسته بود روی سُکُنچه پهن می کرد تا آفتاب خشکشان کند.  

تا مرا دید انگار جا خورده باشد گفت: این چه سر و شکلیه خاله و خندید .

گفتم: خاله امروز ماشینی از شهر آمده بود، یک سماور داشتند که می خواستند به محمد حاجی زاده جایزه بدهند. از صبح تا حالا تو تمام کوچه پس کوچه ها دنبال محمد حاجی زاده می گردند، ولی پیدایش نمی کنند. 

خاله ام چشم هایش را تنگ گشادی کرد و گفت: اسم تو چیه؟  

گفتم: منو

گفت: ای خاک عالم. اسم تو محمد است نه منو. 

گفتم: خاله همه به من می گن منو.  

خاله ام گفت: منو! اسم تو محمد است. توی شناسنامه ات نوشته محمد.  

تازه دوهزاری ام افتاده بود که ای دل غافل «محمد حاجی زاده خودم هستم» و یاد همان اتیکتی که در صندوق پست انداختم، افتادم .

خیز برداشتم و به طرف خانه و شناسنامه ام را از توی صندوقچه چوبی برداشتم و به سمت قهوه خانه دویدم. آن دو نفر داشتند ناهار می خوردند. وقتی نفس زنان کنارشان رسیدم، شناسنامه ام را به آن ها نشان دادم و گفتم ببخشید من فکر می کردم اسمم «منو» اما خاله گفت که توی شناسنامه ات محمد است . آن سماور برای من است . و آن دو نفر مات به هم نگاه کردند و یک مرتبه قاه قاه خندیدند.  

عصر مرا پشت ماشین گذاشتند و با اشاره به من توی بلندگو داد می زدند که «آقای محمد حاجی زاده برنده ...» و بچه ها دنبالم می دویدند و من صورتم پر از فیس بود . 

روح همه اموات و پدر مرحوم من هم شاد.

 

روح الله حاجی زاده

۳ آبان 1404

شناسه خبر : 23376
تاریخ : 1404/8/5 09:05:47
لینک خبر :  https://daryaaknar.ir/sl/UAPHIy
نویسنده خبر :
X

🔶سهیلا سلطانی
🔹 روزنامه نگار | مدرس
🔹 کارشناسی ارشد مدیریت دولتی  دانشگاه هرمزگان
🔹 لیسانس اقتصاد دانشگاه خلیج فارس
🔹 سردبیر  دریاکنار
🔹 کاندیدای ششمین دوره شورای شهر بوشهر
🔹 عضو صندوق هنر وزارت ارشاد
🔹 عضو هیات موسس انجمن خبرنگاران و روزنامه نگاران استان بوشهر

 
 
 
 
برچسب ها #قرعه‌کشی #خاطرات

نظرات

0
دیدگاه های ارسال شده توسط شما پس از تایید توسط مدیر سایت منتشر خواهد شد. پیام هایی که حاوی تهمت و افترا باشند منتشر نخواهند شد. پیام هایی که غیر از زبان پارسی یا غیر مرتبط باشند منتشر نخواهد شد.