
سرم را از زیر لحاف میدهم بالا. سر صبحی فش و فش راه انداخته. فین کشداری میزند لای دستمال یزدی. گلوله گلوله اشک سر میدهد روی شیار صورتش. سیخ مانده به تلویزیون. مجری هفتقلم آرا کردهی مو مشکی، چال لپ هم دارد.
به کله این جعبهی فسق و فجور را از برق میکشم:
"چشمم روشن مشدی قلی، عشق پیری گر بجن.....نمیدونم، همینی که میگن."
هایهایش بالا میگیرد:
"عشق سیری چنده ننه گلی؟ دلار کشیده پایین زن."
"دلار؟! همونایی که گذاشتی سر گنجه؟ اصل بودن؟"
"ها بله!"
سر می گذارم به شانهاش:
"رنج مخوریا، قیل و قالم مکنیا! چند تا ماچ گنده میدمت."
دهانش کش میآورد. ماچ اولی را داده_ نداده:
" شاباشایی ریختم سر عروس کاکات، همونا بودن."
شانس میآورم دندانهایش عاریه است.
الهام آبادهای_ کرمان



نظرات
0