گلچینی از فرهیختگان عرصه اطلاع رسانی بوده که در توسعه آگاهی عمومی ایفای نقش می نمایند
اخبار فوری
آخرین اخبار
نوشته: روح الله حاجی زاده
گرفتاری مرحوم آباقر توی موج
درباره نویسنده: متولد سال ۱۳۵۷ خورشیدی در خورموج است، این هنرمند گرامی در زمینه تئاتر ،تعزیه، نویسندگی ، عکاسی و ....فعالیت داشته و دارد و در برخی از رشته های سابق الذکر از جمله تئاتر و نویسندگی دارای مقام های استانی، منطقه ای و کشوری است! در حال حاضر این هنرمند عزیز ساکن خورموج است.

روزی که با مرحوم آباقر توی موج گرفتار شده بودیم را هیچ وقت از یاد نخواهم برد.  

غروب زشتی بود، باد بوره می داد و موج روی موج توی سر قایق می زد. آن روز قرار بود شب را در جزیره بمانیم. از قبل می دانستیم رو به عصر هوا خراب می شود و امکان بازگشت به ساحل خورخان نیست به خاطر همین مجهز آمده بودیم که شب را در خور تهمادو بمانیم و صبح که باد و موج خوابید برگردیم. آن روز صید خوبی داشتیم و چهره هایمان پر از شادی بود. اما با زنگ خوردن گوشی سید جواد معلوم شد کار واجبی برایش پیش آمده و به هر طریقی که هست ، باید برگردیم. 

به سید جواد گفتم: خطرناک است، ریسک است. لگن 17 و موتور 15 برای این موج نیست. دهانه خور تهمادو توی موج هار است. نمی شود برگشت . اینجا الان خور است و آب آرام ، بیرون که برویم موج دهانه خور، پرتمان می کند توی دریا و دیگر امکان برگشتن نیست . 

مرحوم آباقر در سکوت بود وحرفی نمی زد. گفتم: آقا چکار کنیم؟ او همیشه سکوت بود. هیچ گاه تا سوالی از او نمی پرسیدی، چیزی نمی گفت. سرش همیشه به خیت و قلابش بود. هیچ مردی را عاشق تر از آباقر به ماهیگیری ندیده بودم، همیشه می گفت: من تا دستم به خیت و قلاب است، باکیم نیست. تنهایی من وقتی است که از دریا دور باشم. آباقر پیرمردی 65 ساله‌ی مو سفید و لاغر اندام و قد بلند بود. همواره سعی می کردم گزینه اولم برای رفتن به دریا او باشد. با این که دو برابر من سن داشت، ولی همیشه عمیقاً به او علاقه مند بودم. شیفته ی صبوری و آرامشش بودم. آن قدر آرام و بی تقلا بود که حتی زمانی ماهی درشتی هم اگر به قلابش می زد، آن قدر بی تکان او را بالا می آورد که فکر می کردی یک شانک کوچک بر سر قلابش هست.  

گفتم: آباقر چه کنیم؟  

مودبانه علی رغم میل باطنی اش که دوست داشت بمانیم، گفت:«هرچه شما بفرمایید».  

سید جواد گفت: برویم . کناره ی ساحل بگیر و از هرجایی که من گفتم برو، اتفاقی نمی افتد. من این مسیر را خوب بلد هستم و باکی مان نیست.

 فایده نداشت، سید جواد برای نرفتنمان ، قصد پشیمان شدن نداشت . راهی جز برگشت نبود. 

ناچار سر قایق به سمت دهانه تهمادو چرخاندم، از همان آغاز حرکت، ترسی عجیب توی دلم افتاده بود، موج کف آلود و پر از پیچ که با فشار داشت به دهانه داخل می شد از دور پیدا بود.  

چندبار قصد برگشت کردم، ولی اصرار و سماجت سیدجواد را که دیدم، لحظه ای کله ام از عصبانیت داغ شد و گاز موتور را با قدرت بیشتر فشار دادم. و به سمت دهانه حرکت کردم.

به دهانه که نزدیک تر شدیم ، سید جواد با اشاره دست خط کنار ساحل را نشان داد و گفت: بکش کنار و از سمت شمال خور از لبه ی ‌آن دهانه بیرون برو.  

گفتم: سید جواد کناره دهانه، پر از گسار و سنگ های تیز است. قدرت موج می چسپاندمان به لبه و قایق به گسارها می خوریم و خوردمان می کند.  

گفت: تو کاری نداشته باش، با کمی فاصله ات را بیشتر کن و برو.  

نگاهم به آباقر بود که وسط نشسته بود. سکوت و سکوت. مثل همیشه. فقط احساس کردم این بار دست هایش با قدرت بیشتری لبه ی قایق را چسپانده. نگاهش تیز به جلو و نظاره گر امواج خروشان موج بود که از دور داشت مانور می داد و ما داشتیم به آن نزدیک می شدیم.

به دهانه رسیدیم ارتفاع موج از آن چه سید جواد تصور کرده بیشتربود . به جایی رسیدیم که دیگر آب داشت از پشت هم هُلمان می داد. بدون اراده در هدایت قایق به سر دهانه که رسیدم، موج حتی اجازه تصمیم گیری که برگردیم یا برویم هم به ما نداد و قایق را میان خودش کشید. مثل پیاله ای که از بالا توی آب می اندازی و آب دورش حلقه می زند به میان موج های سهمگین کشیده و گم شدیم. 

نگاهت را که به بالای سرت می اندختی، دور تا دورت آب بود و فقط آب می دیدی و موج. لحظه ی وحشتناکی بود. سکان را محکم چسپیده بودم و تمام تمرکزم این بود به هر طریق که شده، از دهانه فاصله بگیریم تا از فشار آب کم شود. موج هدایت ما را در دست گرفته بود و بازی اش شروع شده بود و مدام چپ و راستمان می کرد . آب گاهی چنان پر قدرت می چرخید که انگار در یک چرخ و فلک نشسته ای و فقط بالا و پایی می روی و نمی توانی خودت را نگاه داری . با همه توانم چندباری با فشار گاز از روی کله موج ها عبور کردیم. از هر کله ی موجی که رد می شدی، آن چنان بود در یک سراشیبی عمیق و با سرعت، پایین سقوط می کنیم. پیچش شدید آب در دهانه خور، سکان را توی دستم می چرخاند و قایق میل به چرخیدن دور خودش داشت، ولی اعتماد به نفسم را از دست ندادم، پاهایم خودم را محکم تر به کف قایق چسپاندم. طناب لنگر را جهت مهار به دور دستم پیچیدم و ایستاده سکان را گرفتم تا هدایت قایق در آن بالا و پایین رفتن ها بهتر توی دستم باشد . فضای عجیبی بود . موج با شدت به قایق می کوبید و توی هواد بند می شد و پشنگه های موج توی هوا پودر می شد و مثل یک رطوبت غلیظ به سر و صروتمان می چسپید . شوری و سَهکی آب توی چشمو دهانمان می دوید و امکان این که بتوان چشمانم را از سوزش و شوری آب پاک کنم نبود . یک دستم به سکان بود و دست دیگرم را دور طناب لنگر پیچیده بودم . چشم هایم را مرتب به هم می زدم و نیمه باز ادامه می دادیم . ولی موتور قایق چندکله موج را که رد کرد در اوج وحشت خاموش شد. 

کسانی که تجربه دریا و موج را دارند می دانند خاموش شدن موتور در میان موج یعنی مرگ. چرا که دیگر تو هیچ تسلطی در هدایت قایق نداری و مثل ماشینی که دنده آزاد شده و ترمزش بریده باشد به سویی که خودش میلش بکشد می رود . میل قایق هم معکوس موج است. یعنی موج از بغل به آن ضربه می زند تا بغلطد.

  چندباری با قدرت تمام هندل زدم. پشت سر هم. روشن نشد . دوباره هندل زدم ، هراسان و دستپاچه . پی در پی هندل و هندل . قایق داشت مثل پرکاهی تسلیم موج می شد. از خستگی هندل زدن های پی در پی نفسم کُل شده بود و سینه ام خس خس می کرد . موتور روشن نمی شد. ترس مثل یک شبه سیاه توی صورت هرسه نفرمان دویده بود. نگاهمان فقط به روی موتور قایق سیخ مانده بود . هیچ حرفی برای گفتن نبود. جانمان را الکی به بازی گرفته بودیم و داشتیم غرق می شدیم . 

آباقر که هیچ گاه حرفی نمی زد و همیشه سکوت بود، گفت : برگردیم ، فاصله مان تا ساحل زیاد نیست.

  با نفس های بریده گفتم : آباقر دور جدت بگردم ، چطوری؟ اگر هم موتور روشن بشود هم نمی شود برگشت. موج از پهلو غلطمان می دهد. به سیدجواد گفته بودم که اگر از دهانه رد بشویم دیگر امکان برگشت وجود ندارد و باید سوار بر موج تا آخر برویم . و با غضب به سید جواد نگاه کردم . خودش هم رنگش مثل گچ سفید شده بود . 

آباقر سکوت کرد و این بار دو دستش را دراز کرد و از دوطرف لبه قایق را محکم چسپید و جای خودش را سفت کرد . آباقر خدای توکل و دل بزرگی بود برای این هوای طوفانی، چون تجربه قبلی داشت . اما نه با این قایق کوچک 17 فوتی، وقتی آباقر اینجا احساس ترس کرد. پاهای من هم یک باره شل شد، بی جان نشستم کنار موتور و نا امیدانه نگاهم را چرخاندم روی دایره موجی که دورمان چرخ می خورد، اصلا دیگر هیچ قدرت و توانی در من نبود که دوباره بخواهم هندل بزنم . گلویم خشک خشک شده بود و زبانم از خشکی توی دهانم نمی چرخید. بوی مرگ را کاملا احساس می کردم . هر لحظه امکان داشت سر قایق بچرخد و به پهلو شویم و با موج بعدی بغلطد.

نا امیدانه نگاهی به سیدجواد انداختم و با دادگفتم: بیا چندتا هندل بزن و ادامه دادم: خانه خرابمان کردی سید جواد . روزگار خودت و ما را هم سیاه کردی . گفته بودم این هوا برای برگشتن به ساحل نیست .

سیدجواد با زحمت خودش را جلو کشید و هراسان طناب هندل را گرفت چندباری محکم کشید. موتور روشن بشو نبود. گفت شاید بنزین تمام کرده، خم شدم و هراسان باک را از خن بیرون کشیدم. باک پر از بنزین بود. داشتیم از ترس، قبل از غرق شدن سکته می کردیم . همان طور که سرم خم بود و داشتم باک را سر جایش هل می دادم چشمم افتاد به سر لوله بنزین که به قایق وصل می شد. فشار و ضربه موج آن را بیرون کشیده بود. با دیدن آن انگار خدا جانی دوباره به من داده باشد . فشارش دادم و با تقه ای سرجای خودش قفل شد . دو سه باری پستانک شارژ بنزین به موتور را فشار دادم . پستانک که زیر دستم سفت شد با صدای بلند انگار که بوی مسیحایی به من رسیده باشد و با فریاد آمیخته با ترس و هیجان گفتم : «سید جواد بزن» . 

سر قایق داشت کم کم برعکس موج می چرخید و درست لحظه های آخر بود. قلبم از توی دهانم می تپید. مزه ِ تلخی آب سبزی را توی گلو احساس می کردم . سید جواد دوتا هندل محکم زد و قایق با یک پت پت بی جان و دادن دود غلیظی از لوله اگزوز روشن شد . امانش ندادم و چنگ انداختم روی سکان ، دنده موتور را به جلو کشیدم و یکباره با تمام توان گاز را فشار دادم و سر موتور را طرف موج چرخاندم تا غلطمان ندهد. دقیقاً لحظه آخر بود و آخرین فرصت زنده ماندن برای نغلطیدن قایق . 

 قایق بی جان خودش را روی کله ی موج بالا کشید و چون کم جان بود، به کله موج که رسید با پایین کشیده شدن موج ، زیر قایق خالی شد و از فاصله سه متری به پایین افتادیم و با شدت به کف آب برخورد کردیم. شدت ضربه به حدی بود که تمام ادواتمان توی قایق ولو شد و موجی از آب توی قایق ریخت. آب تمام وسایلمان را خیس کرد، حتی چراغ روشنایی مان. هوا رو تاریکی بود و موج بدون روشنایی یک مکافات تازه بود. موج امان نمی داد. موج روی موج . پشت سر هم اولی هنوز پایین نرفته بود که سر و کله بعدی پیدا می شد . ارتفاع موج آن قدر بلند بود که سر قایق که پایین می رفت، انگار در گودالی ازآب فرو رفته ای و هیچ چیزغیر از بلندی آب نمی دیدی . من این را می دانستم که اگر فقط بر روی موج بباشیم ، هیچ با کی مان نیست ، فقط نباید سکان در دستم آزاد شود .   

هوا رو به تاریکی بود و ما در حال نبرد با موج های بلند . کلمه ای حرف از دهان هیچ کداممان بیرون نمی آمد و فقط نگاه مان تیز به جلو بود . نیم ساعتی با موج جنگیدیم. حالا دیگر از دهانه دور شده بودیم و مسیرمان را با کمی فاصله از ساحل ادامه می‌دادیم. از شدت موج های غول پیکر کاسته شده بود و ترسمان تا حدودی ریخته بود. آباقر، دوباره صبور و آرام نگاهش را به جلو دوخته بود. مسیرمان را بدون چراغ آرام و آرام پیش می بردیم. انگار از معجزه ای گذشته باشیم. مابینمان سکوت بود و تاریکی. فقط صدای موتور و موج های که حالا کوتاه تر شده بودند،که این سکوت را می شکست. حرفی بینمان نبود. نور کم جان ماه، تنها روشنایی مان بود که به یافتن مسیر کمک می کرد. از دور چشمم به کف های سفید ساحل بود که به سختی و با کمک نور کم سوی ماه، پیدا بود و تمام سعی ام بر این بود که فاصله ام از ساحل دور نشود تا مسیر را گم کنیم. بالاخره از دور چراغ های اسکله خورخان پیدا شد. چراغ که پیدا شد من دوباره فقط سرمرا به آسمان کرد و خالصانه ترین تشکر از انتهای وجودم را از خدا کردم و یواشکی به او لبخند و بعد چشمکی زدم . 

بعد از گذشتن از مسیری هولناک و دهشت آور در نبرد با موج ها، سرجایم نشستم. دیگر خاطرم جمع شده بود که از اتفاق بزرگی جان سالم به در برده ایم. از روی ذوق زنده ماندن آباقر را صدا زدم، سرش را به سمتم چرخاند. 

 گفتم:«نزدیک بود، ولی جستیم» .  

مثل همیشه آرام و صبور گفت:«الهی شکر» . 

روح بلند این سید بزرگ و دوست داشتنی شاد. واقعا غم نبودش و بدون او رفتن به دریا بسیار سخت است.  

 

روح الله حاجی زاده

11 مهر 1404

شناسه خبر : 23344
تاریخ : 1404/8/3 14:01:34
لینک خبر :  https://daryaaknar.ir/sl/zSFXeZ
نویسنده خبر :
X

🔶سهیلا سلطانی
🔹 روزنامه نگار | مدرس
🔹 کارشناسی ارشد مدیریت دولتی  دانشگاه هرمزگان
🔹 لیسانس اقتصاد دانشگاه خلیج فارس
🔹 سردبیر  دریاکنار
🔹 کاندیدای ششمین دوره شورای شهر بوشهر
🔹 عضو صندوق هنر وزارت ارشاد
🔹 عضو هیات موسس انجمن خبرنگاران و روزنامه نگاران استان بوشهر

 
 
 
 
برچسب ها #روح الله حاجی زاده #خورموج #نویسنده

اخبار مرتبط

نظرات

1
دیدگاه های ارسال شده توسط شما پس از تایید توسط مدیر سایت منتشر خواهد شد. پیام هایی که حاوی تهمت و افترا باشند منتشر نخواهند شد. پیام هایی که غیر از زبان پارسی یا غیر مرتبط باشند منتشر نخواهد شد.
  • مهدی اشکپورمطلق
    3 ماه قبل

    روحش شاد باشه آباقر عشقش دریا بود اصلا انگار از جنس خاک نبود و شیرازشو از آب دریا ساخته بودن کمتر کسی رو توی عمرم اینهمه عاشق دریا دیده بودم اصلا وقتی اسم دریا نیومد گل از گلش می‌شکفت. یادم نمیره آخرین روزهای بودنش توی بیمارستان رو به شوخی به دخترش گفتم برید یه شیشه آب دریا بیارید بریزید رو دست و پایش حالش خوب خوب میشه ، صورتش گل انداخت و با یه خنده ریزی گفت حا ولا... «روحش شاد و یادش تا ابد زنده و جاوید»