
در روزگاری که هیاهوی کلمات، بیش از معنای کلمات میتپد، سیاست از ساحتِ تدبیر، به کوچهِ تردید کوچیده است. ما در عصرِ «حنجرههایِ بیحریر» ایستادهایم؛ جایی که حق، نه در جامه استدلال، که در زرهِ فریاد جستجو میشود.
تنگه هرمز، آن شاهرگِ آبی و حیاتبخش که همواره نمادِ اقتدار و صلابتِ این سرزمین بوده است، اکنون خود به بهانهای برای گسست بدل شده است. دریغ و درد که در این میانه، آنجا که باید گفتوگو، پلی برای تفاهم باشد، تریبونها به حصاری برایِ دوری بدل شدهاند.
وقتی حرمتِ زبان شکسته شود، اندیشه در غبارِ خشم گم میگردد. آنجا که واژهها به جایِ ساختن، به تازیانهای برای دریدنِ آبرویِ دیگری بدل میشوند، حقیقت بیش از هر زمانی تنها میماند. چه تفاوت میکند کلام از کدام سو برخیزد؟ وقتی «تهمت» پیشقراولِ سخن شود و «تندی» عیارِ تعهد، آنگاه دیوارِ اعتماد فرومیریزد و در این ویرانسرا، نه «شهریاریِ» اندیشه باقی میماند و نه «ثابتیِ» آرمان.
کاش میدانستیم که تنگه هرمز تنها باریکهای از آب و خاک نیست؛ بلکه امانتی است که بیش از هر سلاحی، نیازمندِ خردِ جمعی و اتحادِ کلام است. سیاست، نه میدانِ جنگِ گلادیاتورها، که ضیافتِ اندیشههایی است که برای شکوهِ میهن، کنارِ هم به تماشا مینشینند. ای کاش در این هجمهیِ بیرحمِ کلمات، دوباره به یاد آوریم که «ادب، مرد را دولتِ سر است» و حرمتِ انسان، بالاتر از هر ستیزِ سیاسی، چراغی است که نباید به دستِ خشمِ بیحاصل، خاموش گردد



نظرات
0