گلچینی از فرهیختگان عرصه اطلاع رسانی بوده که در توسعه آگاهی عمومی ایفای نقش می نمایند
اخبار فوری
آخرین اخبار
چهل منبران (داستانک)
برشی از داستانک: دسته‌ی سینه زنی دم می‌گیرد: "سر حسین بر سر نی جا گرفت/ معجزه‌ی حضرت یحیی گرفت." حالا که بی‌جوابم گذاشته برای چه بمانم.

به 

 چشمم را وصله می‌زنم به ماه دوشقه شده‌ی تیر ماه، نیمی روشن، نیمی را پاره‌ابری بلعیده. موهایم زیر شال  حریر پریشان ریخته سر شانه.
جوانکی سیاه‌پوش چند تار شوید گل‌به‌گل صورت گندمیش سرزده، به صفه‌ی عزاخانه بفرمایی می‌زندم. نگاه زیرزیرکی جوانک را می‌فهمم. اشاره می‌کنم به سرتاپایم. پچ‌پچ‌ام گم می‌شود در هوار باد:
 "ما زرتشتیا، رسممونه برا تاسوعای داماد ایران سفید بپوشیم."
نگاه سنگین جوانک را می‌گذارم پس سر. پای برهنه‌ام از خاک‌مال است. تاول سر شصتم می‌ترکد. آخ کشیده‌ای می‌نشیند بیخ گلویم.
شانه می‌سایم به دیوار، چشم می‌دوزم به سروهایی که شیر و خورشید دوسویشان نقش گرفته، روی چادر سفیدی که سقف بسته بالای سرم.
سرو....سرو! خیالم را مپرواز می‌دهد به دم ظهر. پهلوی سرو سبز جلوی بیمارستان، زنی دیدم پیراهن سوزن‌دوزی به تن، از آن پیراهن‌‌ها که گمانم می‌گویند؛ روتپه‌‌ای. آینه‌های ریز لای دوخت‌ها ملیله‌ی نور می‌دوختند به چشمم پهلو زدم کنارش سر جدول سرشکسته:
 "بلوچی؟"
زن سرش را از بین دست‌ها کشید بیرون. پلک چشم سرخش پف کرده بود:
 "ها دَده! از کهنوج اومدم سی بچه‌م. حالش خرابه. کلیه‌ش...."
های‌های زن سر می‌گذارد به آسمان. سر شانه‌اش را می‌مالانم:
 "گروه خونیش چیه؟"
زن مات صورتم، لب می‌جنباند:
 "اُی مثبت!"
نگاهم را گره زدم به ریسه‌ی رقصان پرچم. گزینه‌‌ی نذرم را یافتم:
 " اگه تا امشب دخترم مانترا از کما دربیاد، روم حساب کن."
بین خنده و گریه‌ی زن شماره‌اش را زدم توی گوشی؛ "روژناک". خداحافظی نکرده زدم به راه. تا گرفتن حاجت، نذر چهل منبران با پای لخت و عور پیش رو داشتم. یک به یک توی حسینه، موکب و هر کجا علم و پرچمی دیدم، منبرها را شمردم. شمع روشن کرده، دعا خواندم تا رسیدم به این منبر چهلم.
بوی پارافین و گوگرد آتش گرفته من را به خود می‌آورد. با هر گرومپ_گرومپ سینه‌ام گوشی را بالا و پایین می‌کنم، بلکه زنگی.... پیامی.... روزنه‌ی روشنایی بپاشد به چشمم. خبری نیست که نیست!
صدای سنج، طبل و نفس سینه‌زنان چادر را برمی‌دارد. شمع را می‌گیرم لای انگشت‌های حنابسته‌ام به رسم شیعه‌های کرمان. دلم جگر لیلی شده، نمی‌خواهد آخری را بگیراند پای باقی شمع‌های جماعت. 
سفیدی نوشته‌ی سرور و سالار  آزادگان عالم روی پارچه‌ی سیاه تیر می‌شود به قلبم. دو انگشت دست راستم را می‌برم به آسمان.  سر دعا نه، سر گلایه را نفس کم‌آورده می‌گشایم :
 "چه کار کنم تا جواب بدی آقا.... ارباب..... حسین جان؟!"
دسته‌ی سینه زنی دم می‌گیرد:
 "سر حسین بر سر نی جا گرفت/ معجزه‌ی حضرت یحیی گرفت."
حالا که بی‌جوابم گذاشته برای چه بمانم. انگار عجز و التماس، نذر و نیاز کفاف نمی‌دهد تا معامله‌مان جوش بخورد:
 "کلیه قبولت نمی‌شه.... سر بدم، دختر سه ساله‌مو پس می‌دی؟!"
سر حرف را می‌برم با تری اشک. پا شده_ نشده، گوشی می‌لرزد عین دستم. صدا به گوشم زنگ می‌گیرد:
 "بیا....بیا! مانترا چشم واکِرده!"
عرق گُل می کند گوشه‌ گوشه‌ی تنم. از همه جا چشم می‌بندم به زمین، مبادا با اسم و رسمش روی در و دیوار صفه چشم در چشم بشوم.
 الوعده وفا. هول‌هولکی روژناک را می آورم روی صفحه. بوق پشت بوق. لب می‌گزم با حرف آن‌ طرف خط  :
 "خدا روتو دیده دَده! یکی پیدا شد. شما دیگه لازم نبید بیای قربانت بشم."
شمع را روشن می‌کنم با شعله‌ی پر سوزی. چه زود آب می‌شود!

نویسنده: الهام آباده‌ای_ کرمان

شناسه خبر : 27494
تاریخ : 1405/5/13 18:11:21
لینک خبر :  https://daryaaknar.ir/sl/WCN3K2
نویسنده خبر :
X

🔶الهام آباده ای
🔹کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی
🔹 داستان نویس 
🔹ترانه سرا و شاعر
🔹همکاری با ماهنامه نوید شهر سیرجان به مدت یک سال
🔹دارنده گواهی حضور در کارگاه آموزشی " ایستگاه صفر خبر"
🔹برگزیده ی جشنواره پویش پایداری استان کرمان
🔹برگزیده جشنواره لبخند قلم " رسانه ایرانیان اروپا"
برگزیده جشنواره " متن گشوده"

 
 
برچسب ها #دریاکنار #کرمان #اربعین #داستان #چهل_منبر #آیین_بومی

نظرات

0
دیدگاه های ارسال شده توسط شما پس از تایید توسط مدیر سایت منتشر خواهد شد. پیام هایی که حاوی تهمت و افترا باشند منتشر نخواهند شد. پیام هایی که غیر از زبان پارسی یا غیر مرتبط باشند منتشر نخواهد شد.