
بیبی ابرو درهم قوری گل سرخی را میگذارد توی سینی. کتری را برمیدارد، آب میریزد سر چای تازهدم. سینی را میسراند پیش دست حاجبابا:
"بخور گلوت خشک نشه، بیشتر غر بزنی کلهی صبحی."
حاجبابا دست گرد میکند دور زانوهایش.سبیل پهن پشت لبش تکان میخورد:
"بخور گلوت خشک نشه.... ورورور.... سر پیری و معرکهگیری!"
بیبی کتاب فارسی را ورق میزند:
"خب بنویس این چند تا خطو، پیرم کردی!"
"وویی! خط نیفته به پیشونیت ماهپیشونی."
بیبی سینی استیل و دار و ندار تویش را از در چهارلنگه میپراند کف سیمانی حیاط:
"تخصیر منه خواستم دو کلام سواد یادت بدم."
حاجبابا سرپایی گل و گشاد به پا، راه میگیرد به طرف حیاط:
"بالا بری، پایین بیای، من اونی که تو میگی نمینویسم."
"یه دوستت دارم نوشتن بعد چهل سال زیر یه سقف بودن اینقدر سخته."
حاجبابا شلوارش را میکشد بالای نافش. رو میچرخاند طرف بیبی که پیش آمده بیرون:
"سخت اینه سرهمسری با کلکبری داری، ها!"
آفتاب سر کشیده لابههای شاخههای لخت انارها. بیبی نیفهی شلوار او را میچسبد:
"الا_بلا باید یادبگیری."
"نگیرم چه گلی به سرت میگیری، ها؟!"
کلامش بسته نشده، بیبی میرود به اتاق. چادر گلگلیش را میاندازد سر و راهی میشود. حاج بابا دکمهی یقهاش را میبندد:
"میری قهر و غیظ.... به سلامت!"
خنده پهن میشود روی لب بیبی:
"نه، میرم پیش شوور کلکبری بگمش چهطور خاطرخواهش بودی!"
حاج بابا پر چادر بیبی را مچاله میگیرد:
"قصد جونم کردی زن؟! میخوای ساطور کشم کنه مرتکهی قصاب؟"
بیبی با سر اتاق را نشانه میرود:
"پس مینویسی به امید الله!"
نویسنده: الهام آبادهای_ کرمان



نظرات
0